تبليغاتX
پاک بوم
 

این روزها قند تو دلم آب میکنند......................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:56  توسط ناهید یوسفی  | 


چی میشد میتونستیم یک چیزهائی رو خط بزنیم یا با غلط گیر روشونو بپوشونیم؟.............نمیشه دیگه........ولی اگه میشد چی میشد..........سعی کنید تو زندگیتون طوری باشین که احتیاج به غلط گیر نداشته باشین.....


بالاخره تصمیم گرفتم برم رای بدم.............تازه............مامانم میخوام ببرم........دفعه پیش که قیافه آدمها با دیدن مامان با ویلچر دیدنی بود........چرا ما ایرونیها فکر میکنیم وقتی پیر شدیم دیگه حق هیچ کاری رو نداریم؟.................خوشم میاد از مامان که هنوز روحیه اش رو حفظ کرده و میتونه روی آدمها رو کم کنه...............


عجب هوائیه این روزها.........مخصوصا طرفهای ما که بیشتر بارون میاد تا برف......اگه برف بیاد دیگه میترسم برم کوچه ........میترسم لیز بخورم و بیفتم و خدای نکرده جائیم بشکنه....چه جون دوستم من..........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:40  توسط ناهید یوسفی  | 

 

عوضی اشتباه شد........گویا دیشب یکی تو خواب غفلت بوده و حواسش نبوده که مواظب باشه که ما یک وقت خدای نکرده توی سایتهائی بریم که ممکنه اخلاقمونو خراب کنه.و من تو اون چند دقیقه غفلتش تونستم وارد فلیکر بشم........حیف....اگه میدونستم که موقتیه تا صبح بیدار میموندم و پرسه میزدم......عیبی نداره....باز غنیمت بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 23:37  توسط ناهید یوسفی  | 

 

هوررررررررااااااا.............چقدر خوشحال شدم وقتی الان دیدم فلیکر باز شد.....یکی از چیزهائی که به خاطرش توی اینترنت میام همین سایت فلیکره...عاشق عکاسی هستم و عکس تماشا کردن.......حالا چقدر عقبم....کلی عکس دوستامه که ندیدم....بقول نیکی..باید کلاس جبرانی بذارم.......

حالا دوستان وبلاگ نویس......اجازه میدین عکسهاتونو اونجا بذارم؟.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1:9  توسط ناهید یوسفی  | 

 

توی این سه سال و خورده ای که پژمان رفته اطاقشو همونجوری نگه داشته بودم...اجازه نمیدادم کسی بره اونجا..... روی تختش بخوابه و به وسایلش دست بزنه...مثل اینکه هنوز قلمرو پژمانه.....بار آخری که اومد مجبورش کردم وسایلشو جمع کنه....خیلیهاشو بخشید..یا دور انداخت و بقیه اش رو چپوندم تو کمدها......برادرم که چند روزی اینجا مهمونمون بود برای اولین بار اطاق رو در اختیارش گذاشتم....در حالی که اولین کسی که صاحب این اطاق بود خودش بود....

امروز رفتم تا ملحفه هائی رو که شسته بودم روی تخت بکشم......برای اولین بار این احساس بهم دست داد که دیگه اینجا اطاق پژمان نیست......پژمان رفته........برای همیشه.......اگر چند روزی هم بیاد....مهمونه....یک احساس خاصی بود.......یک لحظه دلم گرفت.....احساس خلاء کردم....اولش غم انگیز بود....روی تختش نشستم.......این چیزیه که برای هر مادری پیش میاد....بچه هائی رو میشناسم که توی همین شهرند ولی ماه به ماه سراغی از مادرشون نمیگیرند.....باید برای اون مادر خیلی سخت باشه.........من همیشه به همه میگم......مادرها بیشتر از اونکه برای بچه هاشون زحمت بکشند از وجودشون لذت بردند.......بنابراین نباید انتظار زیادی ازشون داشته باشند.......فقط محبت .....واحترام....

پسرم..........هر جا که هستی...میدونم یک همراه خوب داری....خوشبختی تو خوشبختی منه......و شادی تو شادی من.........از بیرون صدای بارون میاد........چه صدای دلنوازی......صدای زندگی...طراوت....شادابی......و..من توی دلم احساس آرامش میکنم......آسودگی.....خالی از هر نگرانی..............................خدایا................شکرت.........

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:19  توسط ناهید یوسفی  | 

 

تا قبل از انقلاب دور و بر خونه پدری من(خیابان امیریه)سه تا سینما بود که بعد از انقلاب فقط یکیش باز شد...سینما ستاره که از همه به ما نزدیکتره...دو تای دیگه به همون وضع سابق هستند....دو ساختمان متروکه که حتی درشون رو هم تیغه کردند.......سینما ستاره به همون شکل سابق باز بود و فیلمهای اکران شده سابق رو نشون میداد و این فرصتی بود برای من که فیلمهای قبلی رو که از دست داده بودم ببینم........یادمه یک روز با چرخ خرید رفته بودم بیرون که دیدم....وااااااای........یکی از فیلمهای کیمیائی رو که افسوس میخوردم که ندیدم داره نمایش میده و درست همون ساعت سانسش شروع میشه....بدو بدو رفتم مغازه میوه فروشی و به مامان تلفن کردم و  گفتم دارم میرم سینما و دیر میام...که دلش شور نزنه...(آخه مامان من عاشق دلشوره و نگرانیه..)چرخ خریدمو گذاشتم و دویدم سینما......جاتون خالی با دو تا سرباز.....فیلمو خصوصی برای ما سه نفر نشون دادن.......آی چسبید.......چند وقت پیش اونم بسته شد......زیر زمینشو کرده بودند کارگاه کفش ورزشی.......تا اینکه دو روز پیش از جلوش رد شدم...و با کمال تاسف دیدم دارن خرابش میکنند...سینما و چند ساختمون اطرافش رو و بعد از پرس و جو معلوم شد بجاش یک پاساژ بزرگ ساخته میشه.............خاطرات نسل ما دارن از بین میرن.......هر چی باشه پاساژ از سینما پر درآمد تره.........یعنی نمیشد چند تا از مغازه هاش یک سالن سینمای کوچیک بشه؟؟؟؟؟؟؟؟.........چطوره برم به مهندسش این پیشنهادو بدم........هر چند که بهم میخنده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:59  توسط ناهید یوسفی  | 

 

هفته گذشته که کمی تا قسمتی حال ندار و بی حوصله بودم تا چهار شنبه عزیز رسید...با چند تا دختر خوب وبلاگ نویس قرار داشتم....ناهار و بعد تاتر....گردنازخانوم  ......خاکستر گلسرخ..وبالاخره..کلینکس که بانی این ملاقات بود.. با مامان مهربون و خانمش.....و دوست نازنینش..خیلی بیشتر از اونکه فکر میکردم خوش گذشت...ناهار توی یک رستوران سنتی.....گل گفتنها و گل شنیدنها......بعد قدم زنان تا تاترشهر رفتن.....عکس گرفتن و یک تاتر خوب دیدن........مرد نیک با بازیگری علیرضا خمسه ....شهره سلطانی و محبوبه بیات.........                                                 

راستی....عجب دنیائیه.....چند نفرو که اینهمه باهاشون اختلاف سن داری و تا حالا ندیدیشون...... به لطف اینترنت.....اونقدر میشناسیشون و باهاشون احساس نزدیکی میکنی مثل اینکه سالهاست باهاشون ارتباط داری...و اونقدر از مصاحبتشون لذت میبری که با نزدیکترین کسان خودت این احساس خوشایندو نداری.......کلینکس ...ممنون.....یکدنیا ......که باعث این روز قشنگ شدی......

ولی.........ولی....یک اشتباه اون روزم....یعنی چند دقیقه ژاکت درآوردنم جلوی تاتر شهر...باعث شد که از اون روز تا حالا پامو حتی توی حیاط نگذاشتم.....سرمای بدی خوردم که بیا و ببین....نه خرید رفتم.....نه حتی توی حیاط.......همش خوابیدم..و قرص خوردم وووو....ولی شکر خدا الآن تقریبا خوبم ....

حالا بعد از اینهمه روضه خوندنهام...غیبت چند روزه ام اینجا موجه شد؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:6  توسط ناهید یوسفی  | 

 

امروز به قول شما بچه ها چپه شده بودم.....دیشب جائی بودم که برای یکی از موسیقیدانهای قدیمی یادبود گرفته بودند.....چند تن از اساتید موسیقی هم بودند......خلاصه شب خوبی بود .....شبی همراه با موسیقی اصیل ایرانی......ولی صبح همه از دماغم اومد بیرون...از صبح حالم بد بود...هر چی مسکن خوردم و خوابیدم...فایده نداشت...آخرش مجبور شدم برم درمانگاه و آمپول و سرم حالمو بهتر کرد...گویا یک ویروس جدیده که با سردرد و دل درد و حالت تهوع همراهه........قبل از من سه نفر دیگه هم با همین علائم اونجا بودند.......مواظب خودتون باشین.......در ضمن آقا داداشمون امشب رفت......

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 23:22  توسط ناهید یوسفی  |