|
|
|
|
|
برادرم که این روزها مهمان ماست...آمریکا زندگی میکنه......پنج سال از من کوچیکتره....اون از بچگی به عکاسی و فیلمبرداری و سینما علاقه داشت....حتی در آمریکا در این رشته تحصیل کرد ولی دید توش نه نونه نه آب....رفت سراغ کاسبی و شکر خدا تو کارش موفقه..... تقریبا ۱۶ ساله بودم....اون موقعها فیلمهای سینمائی رو که پاره و کهنه میشد....تکه تکه میکردند و میفروختند.....چهارشنبه سوریها وقتی یک تکه فیلمو لوله اش میکردی و میانداختی وسط آتیش..همونطور که آتیش میگرفت باز میشد و منظره زیبائی پیدا میکرد....برادرم با عدسی و باطری و لامپ و این چیزها یک دستگاه اسلاید ساخته بود ......که میشد تک تک فریمهارو بذاره توش و روی پرده نشون بده....ولی برای این کار احتیاج به یک جای تاریک داشتیم..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:39 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
من یک برادرزاده گل دارم به اسم سپیده......سپیده خانوم دانشجوی حقوقه....و من واو بیشتر از اینکه عمه و خواهر زاده باشیم با هم دوستیم....دوستای خوب که حرف همدیگرو میفهمیم و از هم چیز یاد میگیریم.........حالا این دوست خوب من یک کتاب خوب داده که بخونم.......حیفم اومد که بهتون معرفی نکنم.......البته این کتا ب خطاب به خانمهاست.....که توانائیهاشونو بشناسند و خودشونو دست کم نگیرند.......اسم کتاب هست.......زنان و دختران باهوش هرگز تسلیم نمیشوند....نوشته دکتر اوته ارهارت......و ترجمه منیره یداله وند........انتشارات شابک.......
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 0:0 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها کمی دوروبرم شلوغه....یک برادر دارم که توی آمریکا زندگی میکنه......اومده پیش ما و قراره ده روزی بمونه.....خیلی به ما کار نداره و باعث زحمت نیست......مامان خیلی شنگوله........فقط یک عیب داره.......هر کار میکنم نمیتونم وادارش کنم با کفش نیاد روی موکت و توی راهرو.....اصلا حریفش نمیشم..... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 23:53 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
این یکی از پستهای وبلاگ قبلیم بود که یک مرتبه محو شد.....فکر کردم بد نیست اینجا بذارم که بمونه...
چند روز پيش که براي کاري به انباري روي پشت بام رفته بودم،بي اختيار ياد اون سالهايي افتادم که تازه به اين خونه اومده بوديم. سال ۴۶ بود،،،،،،،،،،،،،،،،،،،اون موقع لباسهاي شسته شده رو روي پشت بام پهن ميکرديم،ازين بندهاي آپارتماني خبري نبود.وقتي باد ملافه هارو توي افتاب دلپذير روز تکون ميداد آدم لذت ميبرد(جاي دوربين ديجيتالي امروزم خالي بود.چه عکسهايي ميشد،،،،،،،،،،،،) عصر که ميشد پشت بام رو آ ب ميپاشيديم تا خنک بشه.بعد گليم و جاجيم پهن ميکرديم.اکثر شبها،مخصوصا وقتي مهمان داشتيم(که اين اتفاق خيلي ميافتاد)شام را آنجاميخورديم.زير آسمون صاف وتميز شهر ،ميگفتيم و ميخنديديم. شبها همه روي پشت بام ميخوابيديم و اون موقع از سوسک و اين چيزا اصلا خبري نبود.،،،،،،،،ما هفت تا خواهر و برادر بوديم و چون پدرم افسر ارتش بودخونمون يک پادگان کوچيک بود،با همون مقررات و ديسيپلين.وقتي رختخوابهاروپهن ميکرديم،پدرم اگر تشکها را،حتي ۲ سانت بالا پايين انداخته بوديم ايراد ميگرفت.بايد همه روي يک خط مستقيم قرار میگرفتند..... چون خونه رو پدرم خودش ساخته بود،يک اطاق بزرگ روي پشت بام درست کرده بود ،که ما صبحها رختخوابها رو اونجا ميگذاشتيم که آفتاب نخورند.(همين اطاقي که ما الان بعنوان انباري استفاده ميکنيم)با يک توالت و دستشويي که ما شبها خواب آلوده مجبور نباشيم از پله ها پايين بياييم. شبها وقتي ميخواستيم بخوابيم،ستاره ها رو تماشا ميکرديم.ستاره زهره،دب اکبر و دب اصغر.اون موقع هواي تهران اونقدر تميز و صاف بود که ميشد ستاره هارو شمرد. حالا اونقدر هوا آلودست و اونقدر ساختمونهاي اطراف بلند تر و بلند تر ميشن،که سهم ما از آسمون يکذره است.با خودم فکر ميکنم ما چند وقت يکبار فرصت ميکنيم سرمونو بلند کنيم و به آسمون ،ماه و ستاره ها نگاه کنيم.................... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:26 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز ظهر جاتون خالی آبگوشت پارتی داشتیم.......آبگوشت پارتی چیه؟..........اگه دندون رو جیگر بذارین میگم............میدونین.......آبگوشت خوردن تنهائی نمیچسبه.....حتی سه نفره هم نمیچسبه......باید یک عده جمع باشین....یگین و بخندین و بخورین.......چند روز بود مامان هوس آبگوشت کرده بود ولی ما صبر کردیم که جمعه بشه.....عالیجناب همسر خونه باشه....برادرم و خانمش و دخترش سپیده خانوم رو هم خبر کردیم....یک خانوم هم هست که ۴۰ ساله همسایه روبرومونه که اونم عاشق این غذای اصیل ایرانیه و اون هم تنهائی حوصله آبگوشت درست کردن و خوردن نداره.....خلاصه..آبگوشتو از شب بار گذاشتم....گوشت با قلم فراوون.....با یک تیکه دنبه.....نخود و لوبیا و چند تا لیمو عمانی و پیاز و چند حبه سیر......صبح هم رفتم دنبال نون سنگک.....چون عالیجناب همسر صف نونوائی سنگکی رو دوست نداره......یعنی در اصل صف دوست نداره...مجبور بودم خودم برم....وقتی برمیگشتم از وسطهای کوچه همچین بوی آبگوشت پیچیده بود.......جای همتون خالی...(البته هر کی آبگوشت دوست داره)...با ترشی لیته و سیر ترشی و پیاز........آ ی چسبید....... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 9:54 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حسابی حمالی داشتیم....من و عالیجناب همسر.....دیشب از سرما خوابم نمیبرد با اینکه بخاری رو روشن کرده بودم....همون موقع یادم افتاد که گلدونا طفلکیها هنوز بیرونند......صبح اول رفتم خاک گرفتم برای ریختن رو گلدونهائی که خاکشون کمه....بعد از خریدرفتم اطاق انباری پشت بوم که بشقابهای زیر گلدونو بیارم....دیدم چه خبره.....خلاصه جارو کشیدن و مرتب کردن......عالیجناب همسر هم آب کولرو خالی کرد و روشوپوشوند که سرما از طریق کانال کولر نیاد تو.....اقلا یک فایده داره این تلویزیون نگاه کردنهای من و مامان....و برنامه های بهینه سازی مصرف سوخت.......بعد رفتیم تو حیاط و گلدونها رو دونه دونه برگهای اضافه اشونو کندیم و خاک تازه ریختیم پاشون.....و آوردیم تو......از همه سخت تر اونهائی بود که باید میبردیم بالا.......یک موقعی گل و گلدون دوست داشتم...ولی حالا دو..سه تا گلدون کوچولو کافیه...دیگه جون ندارم اینورواونور کردناشون و آب دادناشونو........تازه بعدش باید حیاطو میشستیم...........باد سرد هم بهم میخورد.....وقتی اومدم تو بدنم حسابی خسته بود.....ناهار خوردیم و اومدیم یکذره بخوابیم که همش این تلفن لعنتی زنگ زد.......تو این هیروویری آدما دلشون برای ما تنگ شده بود........معمولا مامان گوشی رو برمیداره...مامان هم مست خواب......یکدفعه من گوشی رو برداشتم که دوست مامان بود.....اونقدر موقعی که گوشی رو میدادم به مامان غروغر کردم که فکر میکنم طرف شنید....وجدان درد گرفتم.....یادم باشه فردا بهش زنگ بزنم و عذر خواهی کنم...... این مطلبو که مینوشتم یاد یک پستم افتادم که توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم......فکر میکنم یک جائی دارمش.....پیداش کنم و اینجا بذارم....... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 0:47 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقته اینجا چیزی ننوشتم.......دلیلش این بود که ذهنم به هم ریخته بود......نمیتونستم بهشون نظم و ترتیبی بدم.................میدونید......یک چیزی توی زندگیم هست که ذهنمو اذیتم میکنه..نپرسین چیه....چون بهتون نمیگم......این افکار منفی رو میذارم توی یک جعبه و درشو میبندم و یک گوشه ذهنم پنهانش میکنم....جائی که سعی میکنم به سراغش نرم....ولی گاهی به دلایلی در این جعبه خود به خود باز میشه و محتویاتش همه جای مغزم پخش میشه......اون موقع دیگه سگ میشم....نه اینکه پاچه کسی رو بگیرم....نه....با خودم درگیر میشم....و تا بیام اون افکارو جمع کنم و دوباره توی یک جعبه جاشون بدم مدتی طول میکشه......کاش میشد میداختمش دور....ولی فکر میکنم غیر ممکنه.....مگه میشه چیزی که تو مغزت جا خوش کرده بیرونش کنی........حالا کمی آروم شدم و سعی میکنم بیشتر بنویسم.......قول میدم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:55 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
تقریبا سال ۱۳۴۱ بود .اون موقع بعد از سالها زندگی توی شهرهای مختلف اومده بودیم تهران و توی خونه ای زندگی میکردیم که ارث مادری مامان بود...البته خونه رو خراب کرده بودند و مامان و دائی بجاش برای خودشون دو تا خونه ساخته بودند...و چون ما هم زیاد بودیم همیشه چند تا بچه اضافه هم به هوای یکیمون اونجا پلاس بودند......یکروز عصر بابا و مامان با عمو توی حیاط بودند و ما بچه ها طبقه بالا طبق معمول مشغول بازی و شیطنت...تابستون بود و پنجره ها باز بودند..پسر عمو و دختر عمو هم بودند...و نمیدونم چطور شد که بازیمون کشیده شد به بالش پرت کردن به هم.....بالشها بود که توی هوا پرواز میکردواطاق پر از گردوخاک شده بود.......نمیدونین چه کیفی داشت....توی همین غوغا و هنگامه....یکی جا خالی داد و بالش از بالای سرش پرواز کنان از پنجره رفت بیرون.....از اون طرف قیافه بابا و مامان و عمو رومجسم کنید که با خیال راحت توی حیاط نشستن و دارن گپ میزنن که یک بالش از آسمون میاد و تالاپی میفته وسط حوض...........ما که از بابا حساب میبردیم هر کدوم یک سوراخ موش پیدا کردیم و چپیدیم توش....در حالی که هنوز لذت این بازی هیجان انگیز همراهمون بود...... هنوز که هنوزه گاهی به خاطر هم میاریم و از یادآوریش کلی میخندیم..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:32 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
اشکالی داره آدم کاری رو انجام بده و بعد پشیمون بشه؟.............من از اینکه اسم وبلاگمو عوض کردم پشیمونم....نه بخاطر حرف پژمان...بلکه فکر میکنم این یکذره لوس بازیه...و من نمیخوام همش از پسرم بگم...دلم میخواد از خودم بیشتر بگم....حالا با تشکر از همه اونهائی که به من لطف داشتند بر میگردم به همون اسم اولی.....
دیشب جائی مهمون بودیم و کلی بهمون خوش گذشت......در ضمن اونجا ماهواره داشتند و من چند دقیقه اخبار فارسی رو از یک شبکه آمریکائی میدیدم.....محتواش مهم نبود ولی واقعا لذت بردم از فارسی سلیس .....زیبا و صحیحی که صحبت میکردند ...با اینکه خارج از ایران زندگی میکنند.....ایندفعه که اخبار تلویزیون ایران رو میبینید...دقت کنید که چی دارند به روز این زبان شیرین پارسی میارن....اخبار رو به زبان محاوره ای بیان میکنند و حتما به نظرشون کار جالبیه که با لهجه خودمونی اخبار میگن...باعث تاسفه..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:25 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب.....اسم وبلاگموعوض کردم که خودم خیلی راضیم........
این چند روزه که سرمون حسابی به سریالهای ماه رمضون گرم بود وبعدش پشت صحنه هاشون....آدم بهشون عادت میکنه و بعدش کمی احساس خلاء میکنه... حالا یک خاطره از بچگیهای پژمان بگم............پژمان سه یا چهار ساله بود......اونقدر که دیگه بغلش نمیکردم میگفتم دیگه بزرگ شدی نی نی کوچولو نیستی و خودت باید راه بری....یک روز هوس کرده بود و اصرار که بغلم کن....منهم تسلیم شدم و بلندش کردم و گرفتم تو بغلم.....یکدفعه......صورتش ذوق زده شد و گفت..............وای مامان......خوش به حالتون ......شماها اینجوری میبینید؟............طفلک همیشه بزرگتر ها رو از پائین میدیده و وقتی باهاشون حرف میزده مجبور بوده سرشو خیلی بالا بگیره و حالا که از بالا میدیده خوشحال شده.........یادتون باشه .....وقتی با یک بچه صحبت میکنید بشینید و باهاشون حرف بزنید طوری که همسطح صورتشون باشین................................ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:49 توسط ناهید یوسفی
|
|
||