تبليغاتX
پاک بوم
عجیب هوس کردم اسم وبلاگمو عوض کنم و بذارم مامان پژمان.....عقیده شما چیه؟.........حتما نباید مامان یک بچه کوچولو باشی....این پسر که الآن برای خودش مردی شده یک روزی یک بچه شیطون بوده....وهنوز برای مامانش همون پسر کوچولوه....حالا عروسش خودشو بکشه که پسرتون دیگه حالا سی سالشه و مرد کاملیه..........برای من همون بچه شیطونیه که توی کوچه دوچرخه سواری میکرد و تابستونا همیشه زانوهاش زخم بود از بس میخورد زمین و زمستونا شلوار نوش رو هم باید با چرم زانوئی میدوختم......پژمان که دنیا اومد تا چهارده سالگیش توی یک خونه مینشستیم که توی یک کوچه بن بست بود....چند تا دختر و پسر هم همبازیهاش بودن که صمیمیترینش شبنم بود که از پژمان چهار سال بزرگتر بود....این شبنم خانوم هم تک فرزند بودو مثل یک خواهر بزرگتر مواظبش بود...که الآن برای خودش خانمی شده.ازدواج کرده و توی کانادا در دانشگاه تدریس میکنه...اتفاقا دیروز برام میل زده بود و مگفت روزهائی رو که دائی پژمان میومد و ما رو با دوچرخه میبرد راه دورهرگز فراموش نمیکنم و سفارش کرد که از برادرم برای اون روزهای خوب تشکر کنم..........اون روزها....یک روز من توی خونه بودم و داشتم آشپزی میکردم که پژمان مثل برق وارد خونه شد و دوچرخه اش رو وسط حیاط رها کردو بارنگ پریده و هراسان رفت بالا که پشت در پشت بوم قایم شه....فقط فهمیدم باپسر همسایه از کوچه رفتند بیرون وتوی خیابون دوچرخه سواری میکردند......از اون طرف باباش با دوستش داشتن میومدند که میبینند دو تا پسر توی خیابون هستند....تا میاد بگه عجب بچه های شیطونی......میبینه یکیش بچه خودشه......پژمان هم باباشو میبینه و پا میذاره به فرار........بعدش هم که خودتون مجسم کنید اون بابای عصبانی رو وقتی وارد میشه......کلی زحمت کشیدم تا آروم بشه.........                                    اون کوچه برای اونهاکوچیک بوده و اون بچه ها احتیاج به فضای بیشتری داشتندووقتی میرفتند توی خیابون احساس آزادی میکردند.........بیچاره بچه های حالا که توی آپارتمانهای فسقلی زندونین.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1:56  توسط ناهید یوسفی  | 

 

حسابی اعصابم ریخته بهم......سه روزه این وبلاگ برای خودم باز نمیشه....نمیدونم چکار کنم....امان از این بلاگفا......مرتب هم باید برم دندونسازی....خیلی سخته.................                                           اون مدتی که کامپیوترم خراب بود کلی به کار خونه رسیدم...هر چی کمد و قفسه بود ریختم بیرون و دوباره چیدم سرجاشون...یک کارتون پیدا کردم که همه دفتر مشقهای پژمان رو نگه داشته بودم یادگاریی...اگراون موقع که من بچه دار شده بودم وبلاگ نویسی بود چه خوب میشد.....حتما اسم وبلاگمو میذاشتم مامان پژمان...............وای چه عالی میشد......پراز خاطره های قشنگ میشد...حالا هم دیر نشده یک وقتهائی از خاطره های اون موقع هم مینویسم....بچه ها با اینکه جلوی آدم قد میکشن و بزرگ میشن همیشه برامون همون بچه کوچولو باقی میمونند....همش لذتبخشه....حتی اون موقع که ازدواج میکنن و میرن دنبال زندگیشون.......فقط خدا کنه همشون همیشه توی زندگیشون یک جای کوچولو برای برای ما داشته باشن......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 23:20  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دیروز تا حالا بارون میاد.....نه پشت سر هم.....گاهی آسمون صافه....آفتابیه.....از اون آفتابای دلچسب..بعد یهو رعدوبرقه و رگبار...هرچی هست خوبه..دود و غباروشسته و با خودش برده...دلم برای بارون تنگ شده بود.........این مامور برق هم تو این بارون اومده قبضو انداخته تو حیاط و رفته....گلی شده بود مجبور شدم شستمش و رو پارچه پهنش کردم...فکر میکردم چون این مدت کامپیوترم خراب بوده پول تلفنم کمتر میاد....اما از بس به قول نیکی برای خودم کلاس جبرانی گذاشتم هیچ فرقی نکرده....           خیابونمون رو هم که کندن تا سنگفرش تازه کنند...ولی از بس فس و فس میکنند خورده به این بارون و حسابی  همه جا گل و شل شده....اومدن تمام خیابون ولیعصرو از بالا تا پائین کندن......نمیکنند قسمت به قسمت این کارو بکنند.....راستی چند شب پیش خواب دیدم یک طرح عالی دادم برای بهبود وضع شهر....اونقدر خوششون اومده بود که منو شهردار تهران کرده بودند....نمیدونین چکار میکردم....کلی مشاور و از این دم و دستگاهها داشتم....چی میشه یک خانوم شهردار تهران بشه.....اون هم من.....فکر میکنم خانومها از عهده این کار بهتر بر میان.....................................از همه این حرفها گذشته...چه کیفی میده این صدای نم نم بارون.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 17:55  توسط ناهید یوسفی  | 

من دارم توی خونه میپلکم.نمیتونم یکجا بیکار بشینم...برای خودم کار ایجاد میکنم...مامان از قرآن خوندن خسته شده....همینطور از تلویزیون نگاه کردن.......دراز کشیده.......نخوابیده...داره فکر میکنه...به همه چیز....و از پادرد ناله میکنه..هرازگاهی یک سر بهش میزنم و میگم حالت خوبه؟...این جور مواقع نگرانش میشم...میگه خوبم خیالت راحت باشه.......در خونه رو میزنند..یعنی کیه؟..منتظرکسی نیستیم....میرم پای آیفون...کیه؟....خواهرمه....با خودش یکجور انرژی مثبت میاره تو خونه....نزدیک اذانه...میدوم تابراش افطاری حاضر کنم.....شیر گرم میکنم بانون و پنیروخیاروگوجه فرنگی....وقتی سینی رو میارم توی اطاق مامان شنگول و لبخند به لب نشسته...میشینیم حرف میزنیم و دردودل میکنیم.وقتی میره نمازشو بخونه باخودم فکرمیکنم شاد کردن مامانا چه آسونه............... .اگر تو همون شهری هستین که مامان و بابا....مامان بزرگ و بابابزرگتون هستند فردا همینکارو بکنید و اگه ازشون دورین همین الآن تلفنوبردارین و بهشون یک زنگی بزنید.......اونقده خوبه ه ه ه ه ه ه ه ....      مامان جائی که میشینه روبروش آخرین عکس بابا و مامانه...یک شعره که خیلی دوست داره که ما دادیم قاب کردند و زیراون زدیم به دیوار......                                                                                                                        بیا تا قدرهمدیگربدانیم                                               که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 21:16  توسط ناهید یوسفی  | 

بوی نون سنگک تازه مستم میکنه......وقتی از بغل نونوائی سنگکی رد میشم پاهام شل میشه....میرم تو...یکدونه نون میخرم......وقتی دارم سنگهارو از نون جدامیکنم....میرم به سالهای دور.......سالهای کودکی.....دلم میخواد سنگهای صاف و یکدستشو سواکنم و بریزم توجیبم.......بیام خونه و با خواهرم یک قل دوقل بازی کنم................یاد فرهاد میفتم و آهنگ بوی کودکی....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 1:17  توسط ناهید یوسفی  | 

دیروز که مشغول وبلاگ نویسی بودم باد زده و پنجره آشپزخونه رو باز کرده و چه کارها کرده ...بیاوببین دیشب تا دیروقت آشپزخونه تمیز میکردم...یک ورقه خاک همه جارو پوشونده بود.....نیست که منهم عاشق کارکردنم...این جریمه من که سرم به این کامپیوتر گرم میشه و از همه چیز غافل میشم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:46  توسط ناهید یوسفی  | 

امروز صبح با عالیجناب همسر رفتیم سینما......آخه ما شبها نمیتونیم بریم چون مامانو نمیشه تنها گذاشت.روزها چند ساعت اشکالی نداره به شرط اینکه دختر خوبی باشه و فقط برای دستشوئی از جاش بلند شه و درو روی غریبه ها باز نکنه.........                                                                     فیلم باغ فردوس ساعت ۵ بعدازظهر....من بازی رضاکیانیان رو خیلی دوست دارم.......سینماها همون سینماهای قدیمند فقط اسمشون عوض شده...و مثل قدیمها صبحها پسرودخترهامیان...ومثل همون موقعها همه دست به گردن....فقط ما مثل بچه آدم میشینیم و فیلم نگاه میکنیم.............              راستی آلان یک بادوطوفانی شده که نگو.......پر گردوخاک......وصدای شیشه شکستنها......عالیجناب همسر یک سررفته بیرون و گزارش میده که نم نم بارون هم میاد.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 20:13  توسط ناهید یوسفی  | 

 

آخ جون....بالاخره من اومدم....خیلی بهم سخت گذشت.....ترک اعتیاد چقدر مشکله...برای همینه هر کی ترک میکنه دوباره میره طرفش.......ایندفعه کار رو به کاردان سپردم .چون به هر کی گفتم چه مشکلی دارم گفت باید سیستمتو نو کنی....ولی امیر حسین عزیز با کمترین هزینه درستش کرد...هر چند که باید به فکر یک دستگاه نو باشم......ببینین من اینجافقط پنبه آدمها رو نمیزنم......تشکر هم میکنم.....واقعا ممنون .......

از دیروز تا حالا فقط میلهامو باز کردم و چند وبلاگ خوندم....از فردا شروع میکنم به نوشتن...از همه اونهائی که به یادم بودند و بهم سر زدند یک دنیا ممنون...........

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 2:13  توسط ناهید یوسفی  | 

همچنان بی کامپیوترم ......وگاهی به کافی نت سری میزنم....قیافه آدمها رو با دیدن من مجسم کنید مخصوصا وقتی میفهمند برای وبلاگ نویسی اومدم....

یکی از دلایلی که باعث شده این همه مدت بدون کامپیوتر باشم این بود که خودمو علاف یک نفر کردم،علی آقا کسی بود که همیشه کارهای کامپیوتر من را انجام میداد و هر وقت لازم بود زود می آمد و همه چیز را مرتب میکرد. مهمترین حسنی که داشت این بود که نزدیک ماست .ولی این بار با بدقولی هاش و امروز و فردا کردنهاش کلی اعصاب من رو به هم ریخت و در نهایت کامپیوتررا فرستادم پیش دوست پژمان.......چرا ما کاری رو که به عهده میگیریم درست انجام نمیدیم و قولی میدیم که نمیتونیم بهش وفا کنیم؟کافی بود به من می گفت وقت ندارم و یا کار من نیست .

 من همیشه با مادرهای دیگه متفاوت بودم .آرزوهای دست نیافتنی برای پسرم نداشتم.اگر او لحافدوز میشدهمان قدر بهش افتخار میکردم که رئیس جمهور مملکت میشد.به اندازه توانایی هاش ازش انتظار داشتم .همیشه بهش میگفتم مهم نیست چکاره میشی........در درجه اول انسان باش .طوری که اگر جایی راجع به تو صحبت میکنندجز به نیکی ازت یاد نکنند.و دیگه این که هر شغلی که انتخاب میکنی سعی کن کارت رو به خوبی انجام بدی و احساس مسئولیت کنی .تعمیر کار ماشین.....پلیس......معلم و یا کتاب فروش و یا هر کاری که دوست داری ولی سعی کن در کارت بهترین باشی. ...

این روضه هارو خوندم که بگم علی آقا .....تو که در مقابل کاری که بر عهده گرفتی و کسی که بهش قول دادی احساس مسئولیت نمیکنی مطمئن باش هرگز توی کارت موفق نمیشی و همیشه همین جا که هستی باقی میمونی ......آخیش ......دلم خنک شد......

نیکی میگه اگه علی آقا میدونست اینجا پنبه شو میزنی و بدقولی و کم کاریشو به گوش جهانیان میرسونی حتماً خوش قولی میکرد و کارشو انجام میداد. راستی .....چه خوبه آدم میتونه اینجا حرفهایی که سر دلش قلمبه شده بریزه بیرون..........

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 19:39  توسط ناهید یوسفی  | 

چند وقته کامپیوتر ندارم....مثل این که یک ایراد اساسی پیدا کرده...ودلم خیلی تنگه....برای همه کس و همه چیز.
نه این که به اینترنت معتاد باشم ،نه.....به خاطر اینکه تنها کانال ارتباطی من با پژمان و همه محیط اطرافمه . من اکثر روزها خونه هستم به خاطر مامان، تنهایی مهمونی و یا جای دیگه نمیرم و کامپیوتر تنها چیزیه که منو با دنیای بیرون مرتبط میکنه .
این مدت فکر میکنم بین من ودنیای اطرافم یک دیوار کشیده شده و این خیلی از لحاظ روحی عذابم میده ......این روزها برام روزهای خیلی سختیه ........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:54  توسط ناهید یوسفی  |