تبليغاتX
پاک بوم
شکر خدا داره تابستون و گرماش میره....من از تابستون متنفرم....یک زمانی عاشق زمستون بودم ...مخصوصا وقتی برف میومد...اون موقع یازده سال داشتم و ما سنندج بودیم....اونجا زمستون زودتر از همه جا از راه میرسید.....وبیشتر برف میومد..اونقدر زیاد که صبح درخونه رو که باز میکردیم نمیتونستیم بریم توی کوچه...همه پشت بومهارو پارو میکردن و میریختند توی کوچه و برای اینکه بهتر رفت و آمد بشه بغل دیواروجلوی خونه هاروتمیز میکردند و وسط کوچه میریختند و گاهی این برفها اونقدر زیاد بود که کسی اینطرف کوچه راه میرفت اگرکسی طرف دیگه بود نمیدید... مامان گماشته رو میفرستاد دم مدرسه که کیفهامونو بیاره تا ما بتونیم دستمونو تو جیبمون بذاریم....یادمه من همیشه ازبالای اون دیوار برفی وسط کوچه راه میرفتم...آدم وقتی که بچه است ترس رو نمیشناسه من الان اگه برف بیاد حتی خرید نمیرم.....میترسم بخورم زمین و جائیم بشکنه و به این زودی جوش نخوره... ..

بزرگتر که شدم فهمیدم که توی اون سرما ممکنه کسی لباس گرم یا حتی یک اطاق  گرم نداشته باشه.....این بود که دیگه دعانمیکردم برف بیاد.....واون زمانی بود که دیگه توسن بلوغ بودم ....و.شاعرانه فکر کردن.....حالا عاشق پائیز بودم....کیف میکردم وقتی زمین پوشیده از برگهای خشک شده بود.....از همه رنگ....برگها رو لای دفترچه هام میگذاشتم و.شعرهای عاشقانه  از حفظ میکردم .....

هنوز پائیز قشنگه.......و داره از راه میرسه...............فقط از یک چیزش عاجزم.....روزی چند بار باید حیاطو جارو کنم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط ناهید یوسفی  | 

 

شما به کسی که بیشتراز پنجاه بار به یک نفر پول قرض داده و هر بار به زور پس گرفته.....باز دلش میسوزه و بهش قرض میده چی میگین؟........

من اینجا به همتون اعتراف میکنم که یک الاغم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:50  توسط ناهید یوسفی  | 

دیشب توی اینترنت بودم و اکثر چراغها روشن بودند.....در عرض دو دقیقه همه خاموش شدند...فهمیدم سریال نرگس شروع شده...منهم دویدم که عقب نمونم.......کی میگه این سریال آبکیه؟......شبها حدود ساعت۵/۱ نیمه شب تلویزیون یک سریال میده به اسم رازیک خزان...هنرپیشه های صاحب نامی هم توش بازی میکنند...سال ۷۷ تهیه شده و حالا تکرارشوپخش میکنند....نرگس در مقایسه با اون یک شاهکار هنریه.........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:35  توسط ناهید یوسفی  | 

من خیلی دختر درسخونی نبودم...نه اینکه تنبل باشم....نه...باهوش بودم و هرچی بود توی کلاس یاد میگرفتم ولی تو مشق وانجام دادن تکالیف تنبل بودم..یادمه کلاس پنجم دبستان بودم..اون موقع سنندج بودیم.یکروز صبح که میخواستم برم مدرسه دیدم ای دل غافل.شب پیش از بس به بازیگوشی گذشت که مسئله های ریاضی رو فراموش کردم حل کنم...حالا چکارکنم؟.....آهان دفترچه ریاضی رو نمیبرم و به معلمم میگم فراموش کردم بیارم..خلاصه..رفتم مدرسه و زنگ ریاضی شد.درجواب معلمم گفتم مسئله هارو حل کردم ولی یادم رفته دفترمو توی کیفم بذارم...اونم گفت اشکالی نداره..فراش مدرسه رو صدازدوبهش گفت آدرس این دختروازدفترمدرسه میگیری..میری خونشون و دفتر ریاضیشو از مامانش میگیری و میاری....وااااااااااااییییییییی........ازاون طرف فراشمون وقتی میره دم درو دفترمنو میخواد مامان میره که بیاره یک نگاهی بهش میندازه و میبینه دخترتنبلش تکالیف ریاضی رو انجام نداده...اون مامان زرنگ هم تند و تند همه رو حل میکنه و میده که بیاره...حالا دل من تالاپ و تالاپ میزد که فراش با دفترمن اومد و داد دست خانوم معلم....دیگه رنگم مثل گچ سفید شده بود که گفت ...آفرین همه رو هم که درست حل کردی....و من از تعجب شاخ درآورده بودم....

خوبه آدم مامان بلا داشته باشه هااااااااا..............

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:37  توسط ناهید یوسفی  | 

امشب مامانو بردم چراغونی رو تماشاکنه....کلی پیاده روی کردیم...البته من ...مامان که راحت روی ویلچر نشسته...یک وقتا میگه بیا بریم پیاده روی..اگه کسی پهلومون باشه میخنده......میگه پیاده روی؟؟؟؟...کلی مامان و بابا دیدیم روی ویلچر که بچه هاشون آورده بودنشون بیرون..از پهلوشون که رد میشدیم ناخودآگاه بهم لبخند میزدیم...مامان که ازشون تشکر میکردومیگفت خوب کاری کردین...میگفت چقدر در مقایسه باکوچه های دیگه کوچه ما تاریکه...مامان میگه سال دیگه اگه من زنده بودم کوچمونو چراغونی میکنیم و به همه شربت میدیم......وای ....اصلا تصوراینکه مامان نباشه دلم پر ازغصه میشه...هروقت هرچی دلش میخواد همون لحظه براش انجام میدم...فکرمیکنم نکنه فردا نباشه و من وجدان دردبگیرم......با اینکه مادرم هشتاد سالشه ولی فکرش همیشه آزارم میده...نصف شب میرم بالای سرش و گوش میدم ببینم صدای نفسش میاد...تودلم میگم....خداجون....حالا نمیره.....خودش یه وقتا که حرفشو میزنه..میگم....نکنه حالا بمیری....توی این گرما نمیتونم سیاه بپوشم....یا الان نمیری هاااااکلی برنامه دارم که بهم میخوره...باشوخی میگذرونم ولی خوب...دنیا همینه دیگه..............با همه این حرفها.......خدایا...نکنه........

این پستم که غم انگیز نشده؟...چون نمیخواستم بشه....

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:27  توسط ناهید یوسفی  | 

وای.......بیچاره شدیم........خونه بغلیمون رو هم یک بسازوبفروش خرید...امروز زنگ خونه مارو زده میگه شمانمیفروشید؟.....اگه بفروشین خیلی عالی میشه....گفتم نخیر ما جامون خوبه...................آره جون عمه ام .مگه میشه بااین اوضاع که اونها برامون درست میکنندخوب باشه؟.....

یک پسر خوب ازم پرسیده بالاخره نفهمیدم...زمان بچگی شما خوب بوده یا حالا......................بایدبگم معلومه که حالا...با اینهمه تکنولوژی و وسایل رفاهی...بچه های حالا واقعا خوشبختن..وچون همه خانواده ها کم بچه هستند طبیعتا بهشون بیشتر توجه میکنند..زمان ما بچه ها خود جوش بودند..خودشون درس میخوندند و اگر کسی بهشون توجه نمیکرد درسو رها میکردند.البته این برمیگشت به فرهنگ خانواده....پدر من خیلی روشنفکر بود و در مورد تربیت و درسمون کوتاهی نمیکرد...ولی به هر حال چون زیاد بودیم و فرق میکرد با اون کسی که یکدونه داشت...یادمه یکروز رفتیم یک جا مهمونی که فقط یک دخترهمسن من داشتند........نمیدونین چه حسرتی میخوردم که یکی یک دونه است........

شاید طبیعی باشه که آدمها از هر چی دارن راضی نیستند و شرایط بهتری رو آرزو میکنند.

البته من زندگی خیلی خوبی داشتم و بهترینش این بود که همیشه در سفر بودیم..شهرهای مختلفی رو دیدیم و با آدمهای جور واجوری آشنا شدیم ....و این شانسو هر کسی نداره.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:24  توسط ناهید یوسفی  | 

سال ۳۱ مهران بودیم.یکسال رفتیم کرمانشاه که من دبستان سعدی کلاس اولمو خوندم.سال ۳۳ دوباره رفتیم مهران که اون موقع پدرم مرزبان بود.این مرتبه توی مرزبانی اقامت کردیم که یکی از اون چهار ساختمونی بود که اطراف تنها میدون روستا ساخته بودن...برق که نبود و مایخچال نفتی داشتیم.هوا گرم بود ووحشتناک..توی باغ یک اطاقک درست کرده بودن که دو طرفش دیوار آجری بود و دوطرفش با برگهای درخت خرما پوشیده شده بود.که بهش میگفتن کپر....وقتی ظهرها بهشون آب میپاشیدیم کار کولر امروزی رو انجام میداد...اون موقع مهران فقط یک دبستان داشت با یک کلاس و یک معلم..ازکلاس اول تا ششم توی همون کلاس که رویهم رفته ۱۲ تا شاگرد داشت..۴ دخترو۸ تاپسرکه دو تاشون من و خواهر بزرگترم بودیم.زنگهای تفریح دخترها میرفتیم توی دفتر..... روزگار خوشی داشتیم فقط کابوس ما دو تا سگ حاجی شنبه بود که مجبور بودیم موقع رفتن و برگشتن از مدرسه از جلوی خونه اش رد بشیم...قلب کوچولومونو میگرفتیم تو مشتمون و میدویدیم..اون موقع عقلمون نمیرسید که اگر ندوی سگ بهت کاری نداره.......

آدم اگه اون محرومیتها رو نکشه قدر آسایش امروزو نمیدونه..امروزه هم برق هست هم همه جور وسایل رفاهی..مدرسه غیر انتفاعی ومعلم خصوصی.....باز پدر و مادرها باید خودشونو بکشن تا بچه ها درس بخونن...موقع امتحانات بچه ها خودشونو قرنطینه میکنن.نه کسی حق داره بره خونشون نه خودشون جائی میرن...اون موقع فرقی نمیکرد درس و امتحان داری یا نه...در میزدند و مهمونای ریز و درشت از در میومدن تو......با این حال بچه ها درس خون تر از حالا بودن...ولی خودمونیم....اون لذتی که ما از بچگیمون میبردیم بچه های حالا نمیبرند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:58  توسط ناهید یوسفی  | 

چه خوبه وقتی اول صبح (ببخشید)گو گیجه گرفتی که ناهار چی درست کنی ...یکدفعه در بزنند و دوستت با یک قابلمه آبگوشت مشدی جا افتاده و گرم که الان از رو اجاق برداشته وارد بشه....تازه این دوستت میره سر کار....کی بیدار شده و این غذا رو آماده کرده؟...........

 چقدر آسونه محبت کردن به دیگران...به اونهائی که دوستشون داری......به شرط اینکه راهشو بلد باشی...محبت کردن و عشق ورزیدن یک هنره که متاسفانه بعضیها راهشوبلد نیستند.......یکروز یکی از دوستهای پژمان بهم میگفت نیکی یک خصلت خیلی خوب داره که توی خانوادش احساس میشه...اینکه راه عشق ورزیدن رو بلدن..........یادمه وقتی عمه ام که توی ساری زندگی میکرد فوت کرداین مامان نیکی بود که داوطلبانه پهلوی مامان موند و من باخیال راحت یکهفته رفتم ساری....یا گاهی زنگ میزنه میگه فرداشب ما میایم اونجا....توهیچ کاری نکن........

سعی کنین این هنرو یاد بگیرین....که از همه هنرها ماندگارتره....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:3  توسط ناهید یوسفی  | 

چقدر خوشحالم از اینکه نوشته هام داره خواننده های خودشو پیدا میکنه....میدونین......این  بهم انرژی میده.....دلگرمم میکنه وبرام شده یک دلخوشی......از تمام بچه های خوب و مهربونی که تشویقم میکنندوبهم لینک میدن واقعا سپاسگزارم....اینجا....یکجا ازشون تشکر میکنم.......بوس ...بوس ...بوس..

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:57  توسط ناهید یوسفی  | 

عصرها گلدون و باغچه و حياطو  آب دادن رو دوست دارم....تماشاي طلوع و غروب خورشيدودوست دارم....قدم زدن توي نم نم بارونو دوست دارم....نشستن لب دريا و تماشاي امواج درياي طوفاني رو دوست دارم.....شنا كردن توي دريا....شنا كردن و رفتن ..و رفتن...اونجائي كه من باشم و خداوآسمون و دريا...رو دوست دارم....تئاتر وسينمارفتن و در سكوت غرق بازي بازيگراشدن رو دوست دارم...اتوبوس سوار شدن و تونخ آدمارفتنودوست دارم.....جمعه ها باپژمان چت وويس كردنودوست دارم...عكسهائي كه نیکی برام ميل ميزنه رو دوست دارم...نصف شب پرسه زدن توي اينترنتو دوست دارم......دوستاي ريزودرشت اينترنتيمودوست دارم...........دوست دارم........دوست دارم........

 

                     

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 20:35  توسط ناهید یوسفی  | 

امروز هوا کمی ابری بود......دلم برای یک نم نم بارون تنگ شده.

آخ اگه بارون بزنه......آخ اگه بارون بزنه............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:5  توسط ناهید یوسفی  | 

دیشب خوابم نمیبرد.تاکی بیدار بودم و به هر چی بخواهید فکر کردم.اینجور مواقع ناراحت نمیشم چون شب زنده داری هم برای خودش عالمی داره...نمیدونم ساعت چند بود که صدای رفتگرو شنیدم که داشت کوچه رو جارو میکرد.فکر میکردم الان که همه خوابن چند نفر بیدارن و دارن کار میکنند.دلم میخواست برم سراغش.یک پولی بهش بدم و یک گپی باهاش بزنم و از حال و روزش بپرسم.ولی تابستونه و همه درها و پنجره ها بازه و مزاحم همسایه ها میشدم.حیف که فلیکرو دوباره فیلتر کردن وگرنه میشد یک شب دوربینمو بردارم و برم یک فوتو بیوگرافی ازش تهیه کنم..شاید بهتره که نمیشه چون اون موقع عالیجناب همسر حتما طلاقم میده میگه زنی که نصفه شب دنبال یک سپور راه بیفته و صبح بیاد خونه به درد من نمیخوره..

قدیمها کوچه ها تمیزتر بودن.چون بیشتراینها روزها یک کار دیگه دارن وشب دیگه براشون انرژی نمیمونه برای کار کردن..اون موقعها هر چند تا کوچه مال یک سپور بود که باید تمیز نگه میداشتن.و ممکن بود ده سال سپورتون عوض نشه.و هر محله یک نایب داشت که به کار اینها نظارت داشت.وای به حالشون اگه منطقه ای که مسئولش بودن خوب تمیز نبود.اینهائی که میگم مال خیلی قدیما نیست.چند سالیه که واگذار کردن به پیمانکارها...یادش بخیر یک علی آقا سپوری داشتیم که دیگه مثل خانوادمون شده بود.ساعات بیکاریش برای آدم همه کار میکرد.از حیاط جارو کردن تا گونیهای برنجو بردن بالا........ آدم که بیخواب میشه فکرش تا کجاها میره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:10  توسط ناهید یوسفی  | 

بهترین لحظه زندگیم اون موقع بودکه یک پسر سفید مثل برف روکه همه صورتش دهن  بو د....وصدای گریه اش بیمارستان رو رو سرش گذاشته بود گذاشتند روی شکمم....این موجود دوست داشتنی که شد همه زندگیم...یک پسر پرجنب و جوش و پر تحرک که خاله اش یک اسم سرخپوستی روش گذاشته بود....گرگ سفید.....

با این پسر دوباره متولد شدم....رشد کردم.....بزرگ شدم......مدرسه رفتم.......و.و.و.و

حالا که به اون روزها فکر میکنم میبینم در کنار سختیهاش که کم نبود......روزهای لذتبخش فراوونی بود...

همراه بزرگ شدنش نگرانیها هم بود.اینکه آینده اش چی میشه..چه همسری نصیبش میشه و...و.و.

وقتی روزی رسید که برق عشق رو توچشماش دیدم...همراه اون شادی عمیقی که ته قلبم احساس میکردم نگرانی مادرانه هم بهمراهش بود..اینکه نکنه قلبش بشکنه....موقعی که نیکی رو دیدم با اون شخصیت قوی ودرعین حال برق شیطنتهای بچگونه..ودرعین حال علاقه متقابل ..قلبم قرص شد.

و یکدفعه همه چیز یکمرتبه اتفاق افتاد...همه کارها مثل اینکه یک معجزه شده باشه جفت و جور شد...مثل اینکه خواب میدیدم.درباره ازدواج پژمان همه جور فکری میکردم جز این...البته کمی آمادگی فکری داشتم..چون میدونستم پسرم کارهاش مثل همه نیست...با اون عروسی عجیب غریبشون همه رو غافلگیر کردند.....واین طوری شد که من قشنگترین لحظه زندگیمو تجربه کردم.. 

پنجم شهریور سالروز اون اتفاق بزرگ زندگیمه....

این کلمات رو بااشکی که گوشه چشمامه مینویسم...بهشون تلفن نمیکنم تا تبریک بگم...براشون هیچ کادوئی نمیگیرم.....فقط میگم...بچه ها ممنونم .........ممنونم بخاطر قشنگترین و زیباترین لحظه زندگیم که بهم دادین...این شما بودین که بمن هدیه دادین....وتا برق این عشق توی نگاهتونه من سعادتمندترین مادر روی زمینم........

خدایا شکرت........................ 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:1  توسط ناهید یوسفی  | 

دلیل غیبت چند روزه ام این کامپیوتره که داره برام بازی در میاره.هنوز یک آدمی که قبولش داشته باشم و اون هم وقت داشته باشه پیدا نکردم.

دیگه عیشمون کامل شد..بعد از شروع بنائی خونه دست راستی دست چپمون چند خونه اون طرف تر هم بنائی شروع شده.ولی حسنش اینه که از مزاحمتهای دیگرشون راحتیم...خدمتتون عرض کنم ته کوچه که با ما دو تا خونه فاصله داره یک فاطمیه است که متعلق به زنجانیهای مقیم تهرانه...تا اینجاش اشکالی نداره...ولی اینها اونقدرصدای بلند گوشونو بالا میبرند که انگار ما اونجا نشستیم.ایام عزاداری باز چون مدت کوتاهیه تحمل میکنیم.جمعه ها هم که دعای ندبه دارند..باز اینهم اشکالی نداره.اینها حتی تو اعیاد مذهبی هم بساط گریه و زاریشون برپاست.من هیچ جوری نمیتونم اینو بفهمم که چرا آدم باید روزهای خوبشو با گریه و زاری شروع کنه..روزهائی که میتونند کارهای مثبت انجام بدن....به بچه ها و خانوادشون برسند و برای یک هفته انرژی مثبت ذخیره کنند...فکر نمیکنم خدا وپیغمبر وهیچکدوم از امامهای ما راضی به این کارها باشند.واینکه تا این حد مزاحم همسایه هات باشی....اهالی کوچه چند بار شکایت کردند ولی کار به جائی نرسید.......

حالا که فاطمیه زنجانیها دارن تعمیرات میکنند ما چند وقتی از دستشون راحتیم......مامان هم که راضی شده این مدت درها و پنجره هارو ببندیم....شکر خدا از گردوخاک پاک کردن هم معافیم....

به قول مامان.......خدایا........به خاطر داده و نداده ات شکر...........

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 10:56  توسط ناهید یوسفی  |