تبليغاتX
پاک بوم
پدرم دو بار درمهران ماموریت داشت.سال ۳۱ و سال ۳۳...اون موقع مهران یک روستای مرزی بود.الآن برای خودش شهری شده هرچند هنوز شهرهای غرب کشور از محرومترین مناطق ایران هستند.

دفعه اولی که رفتیم من ۵ سال داشتم ولی عجیب اینه که همه چیز تو خاطرم مونده.مهران یک میدون داشت و چهار ساختمون نسبتا نو ساز در اطرافش و بقیه باغ بود و خونه های روستائی.ما یک خونه از حاجی شنبه کرایه کرده بودیم که وسط یک باغ بزرگ بود...باغ که نه...یک نخلستان....پر از درختهای خرما و بوته های باقلا ...میون اونها....نمیدونین بازی کردن اونجا چه کیفی داشت...هنوز درخت تنومندی که من توش برای خودم مثلا خونه درست کرده بودم و درشو یک چادر زده بودم یادمه.......و لذت آب بازی توی رودخونه که کنار ده بود  هنوز توی وجودمه.........همینطور چیزهائی که با گل درست میکردم هنوز یادمه...عجب استعدادی داشتم تو سفالگری که کسی بهش پی نبرد تا هنرم شکوفا بشه...........الآن که فکر میکنم میبینم چه جاها رفتیم وچه شهرها دیدیم...همینها توی شخصیت آدم اثر میذاره.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 3:19  توسط ناهید یوسفی  | 

 

چند روزه این کامپیوتر بازی در میاره....باید از یکی از دوستهای پژمان خواهش کنم بیاد یک دستی به سروگوشش بکشه.....


امان از این بنائی.......مثل اینکه یک نفر هر روز روی همه خونه خاک الک میکنه.....منهم که طبق معمول فین فینی......نمیشه راه برم قرص بخورم....میترسم معتاد بشم.......


بالاخره مهدیه یک مطلب به درد بخور گذاشت تو وبلاگش.... مثل اینکه امین آباد رو باید کنسل کنم.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:30  توسط ناهید یوسفی  | 

دوستی توی وبلاگش راجع به اوایل انقلاب نوشته بود.دیدم اگه بخوام کامنت بذارم طولانی میشه.بنابراین منهم از دید خودم مشکلات دهه ۶۰ رو توصیف میکنم.

.بعد از انقلاب چون اکثر محصولات ما تحت لیسانس کارخانجات خارجی بود و دیگه مواد اولیه وارد نمیشدهیچ چیز کیفیت اولیه رو نداشت از  دستمال کاغذی بگیر تا مایع ظرفشوئی.حتی سس مایونز.اون موقع مثل حالا نبود که همه طرز تهیه سس مایونز رو بلد هستند بنابراین طرز تهیه اش رو روی کاغذ مینوشتند و به در و دروار میزدندتا مردم خودشون درست کنند.مایع ظرفشوئیها که اصلا کف نمیکرد.من خودم مجبور بودم بهش پودر لباسشوئی اضافه کنم.بجای دستما ل کاغذیها که اصلا کیفیت نداشت کاغذ توالت میگذاشتیم که کیفیتش بهتر بود..مجسم کنید سر سفره کاغذ توالت باشه...نوشابه که اصلا نمیشدخورد چون یک مایع شیرین و بی گاز بود.فکر میکنم ده سالی طول کشید تا کم کم کیفیت کالاها بهتر شد اونهم بخاطر اینکه این مواد رو از ترکیه بصورت قاچاق وارد میکردند...مثلا ماکارونی ترکیه ای خیلی بنظرمون عالی بود..

مهمترین چیزی که اون زمان خیلی به چشم میخورد مهربونی آدمها بود.همه به هم کمک میکردند مثل اینکه سختیها همه رو بهم نزدیک کرده بود.

برای خودش تجربه ای بود که امیدوارم نسلهای بعد از ما اون تجربه رو نداشته باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:27  توسط ناهید یوسفی  | 

یادمه وقتی تقریبا هفده هجده ساله بودم با پدرم سر این موضوع بحث میکردم که دوست از فامیل بهتره چون دوست رو خودت انتخاب میکنی ولی فامیل به آدم تحمیل میشه....به همین خاطر به بعضی اعضا فامیل بها نمیدادم و اگه ازشون خوشم نمیومد خونشون نمیرفتم واگراونها میومدند خودمو موظف نمیدونستم که توی اطاق برم.

دیشب داشتم فکر میکردم اینروزها با اون موقع چه فرقی کردم..........درسته....دوست از فامیل بهتره ولی نه هر دوستی.چون ممکنه در انتخابت اشتباه کرده باشی.نمیتونی کسی رو واقعا بشناسی مگر اینکه اونو از صافیها بگذرونی.....در شرایط و موقعیتهای خاص امتحانش رو پس بده تا ثابت بشه چقدر در دوستی ثابت قدمه.پس هر دوستی از فامیل بهتر نیست.در عین حال یک فامیل خوب میتونه دوست خوبی هم باشه..

حالا در انتخاب دوست محتاط ترم و در عین حال هیچ فامیلی رو از خودم نمیرنجونم.اگر کسی بهم بد کرد میبخشم ولی متاسفانه فراموش نمیکنم.ولی ارتباطمو با هیچ کس قطع نمیکنم.همه فامیل رو برای خودم نگه میدارم.بخاطر همین همه بهم میگن تو اون موقع خیلی مغرور بودی ولی حالا مهربونی.نمیدونند که خودمو به اقتضای سنم و شرایطم عوض کردم.....چون دوست ندارم تنها بمونم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط ناهید یوسفی  | 

سفر خوبی بود....

چون با ماشینهای سواری سفر میکردیم به اندازه همه عمرمون آهنگ گوش کردیم مخصوصا از نوع شوفر پسند.........آهنگهائی شنیدم که هرگز فرصت گوش کردنشو پیدا نمیکردم....آخه من معمولا موسیقی گوش نمیدم چون یک جا بند نمیشم...اون وقتها که پژمان بود همیشه صدای موسیقی تو خونه پر بود.ولی فقط موسیقی اصیل ایرانی.....به هر حال فرصتی شد تا بارضاصادقی....محسن چاووشی...مسعود فردمنش و ....خیلیهای دیگه آشنابشم......فهمیدم که از این لحاظ خیلی عقبم....

بندر ترکمن هم رفتم..وقتی به شهرستانها سفر کنید علت مهاجرت به تهران رو کاملا درک میکنید...بیکاری که بیداد میکنه.....همینطور نبود امکانات ...مکانهای تفریحی...و خیلی چیزهای دیگه....در عوض آرامشی وجود داره که اینجا نیست..وهوای پاک...

وبا آدمهای جالبی برخورد کردم که عکسهاشونو توی فلیکر میگذارم.....این دوربین دیجیتال چه خوبه...کاش قدیمها بود....اگه بود چی میشد....توفکر یک اسکنر هستم....کلی عکس قدیمی دیدنی و خاطره انگیزدارم ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 2:33  توسط ناهید یوسفی  | 

بااجازه همگی دارم یک سفر سه روزه میرم و فکر نمیکنم وقت کنم به اینجا سر بزنم....................

میرم ساری و بندر ترکمن..................سوقاتی هم کلی عکسه که میذارم توی فلیکر........

اونهائی که ساری زندگی میکنند فردا شب منو پل تجن میتونند پیدا کنند.......

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:3  توسط ناهید یوسفی  | 

امشب هوس کردم یک دوست رو بهتون معرفی کنم.چون باعث کنجکاوی خیلیها شده این مهدیه کیه که من تا دو کلمه اینجا اراجیف میبافم بدو بدو میاد برام کامنت میذاره....

اورکات رو که بستند من به دعوت یکی از دوستام عضو کلوب شدم....کلوب یک سایت ایرانیه که همون کار اورکات رو انجام میده...تقریبا یک سال پیش اونجا با مهدیه آشنا شدم....و در این مدت دو دوست واقعی شدیم بااینکه هنوز همدیگرو ندیدیم....یکی از همین روزها میرم کرمان و سرش خراب میشم...تا ندیده و نشناخته شیفته آدمی نشه..........بگذریم از اینکه توی کلوب بچه ها اونقدر سربسرمون گذاشتن و اذیتمون کردن که هردو پابه فرار گذاشتیم تا اونجا که از مدیر کلوب عاجزانه تقاضا کردیم پروفایلمونو محو و نابود کنه .ولی از حق نگذریم که دوستان خوبی هم پیدا کردیم...

مهدیه خانوم......... سنشو نمیگم چون شاید این یکی رو نخواد کسی بدونه....یک همسر خوب داره و دو تا بچه گل.....ساعاتی که بیداره دو سومشو پشت فرمونه بقیه اش رو پای نت....حالا کی آشپزی و خونه داری میکنه...من نمیدونم...شنیدم دست به فرمونش حرف نداره....برعکس من که هیچی از کارهای فنی کامپیوتر سرم نمیشه..اون استاد این کاره......عشق موزیکه...هر آهنگی بخوای برات پیدامیکنه و دانلود میکنه و برات میفرسته.....خیلی شعر دوست داره....یک وبلاگ درست کرده بود که همش شعرها و مطالب بقول خودش عشقولانه مینوشت...که من بهش میگفتم شروور.....ولی از اونجائی که این خانوم خانوما یکدفعه میزنه به سرش یک لحظه تصمیم میگیره و همه مطالبشو پاک میکنه.......بعد دوباره توش مطلب میذاره ولی نه میتونی براش کامنت بذاری نه هیچی..یک روز آنقدر برات شعرومطلب عشقولانه میفرسته.....یک روز با نت قهر میکنه و یک هفته ازش بی خبر میشی اونقدر که بهش زنگ میزنی که بابا تو کجائی...براش یک جا توی امین آباد رزرو کردم ... شاید مجبور بشم یک روز ببرمش اونجا........

از اونجائی که من کارهای جوونتر از سنمو انجام میدم...اون مامان منه....و من دخترش.................یکروز میگفت زنگ زدم و کلی با نوه ام صحبت کردم.....بعد فهمیدم با مامان حرف زده....نیست مامان به من میگه حالا تو مامان منی....

خلاصه به لطف اینترنت کلی خوش میگذرونیم و میخندیم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 1:6  توسط ناهید یوسفی  | 

مامان یک دکتر داره که ۳۳ ساله پیشش میره.... متخصص قلبه......تا اینجاش هیچ اشکالی نداره...

مامان بخاطر پادردش نمیتونه خیلی راه بره برای همین ما براش یک ویلچر خریدیم که راحت همه جا ببریمش.حتی من امروز بردمش بهشت زهرا...حالا چطوری روی اون سنگها بردمش....بماند...

مطب این آقای دکتر اولا پله داره که مامانو باید پیاده کنم و ببرمش بالا و دوباره سوارش کنم.........دوما آسانسورش کوچیکه و ویلچر توش نمیره که باز باید همون ماجرای پله رو اینجا هم تکرار کنم.......سوما توالت فرنگیشو طناب پیچ کرده که کسی ازش استفاده نکنه....میگه مشکل داره...یکبار پیشنهاد دادم که من لوله کش آشنا سراغ دارم...که جواب شنیدم مشکلش به این آسونیها نیست....

بهمین علت ما پیشنها دکردیم که مامانو توی بیمارستان ویزیت کنه...رسمش اینه که همون جا قبض بگیرم و پول ویزیت و نوار قلبو بدم و نسخه رو بنویسه.....ولی آقای دکتر میگه منکه مهرم همراهم نیست.....مگه میشه یک دکتر مهرش رو همراهش نداشته باشه....؟؟؟؟؟؟؟؟

برای اینکه پول ویزیتو تمام و کمال خودش بگیره من مجبورم بعدازظهرتوی بدترین ساعت ترافیک برم مطب تا نسخه رو بنویسه....دیروز ساعت پنج ونیم ازخونه رفتم و ساعت هشت و نیم برگشتم خونه...و توی دلم هر چی بدوبیراه بود توی دلم نثارش کردم.....آخه مگه چقدر فرقشه که  وقت و اعصاب دیگران براش مهم نیست....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونقدر دلم میخواد اسمشوبنویسم...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 1:45  توسط ناهید یوسفی  | 

فردا تولد حضرت علی است و روز پدر....

بعقیده من فردا روز پدر . و روز تمام شوهران خوبه.....

قراره فردا با مامان کله سحر بیدار بشیم و به سر مزار پدرم بریم....تا بود قدرشو میدونستیم....قدر محبتهاشو...و.فداکاریهاشو......هیچ چیز برای خودش نمیخواست همه چیزش بچه هاش بودند....نمیشد ما چیزی لازم داشته باشیم و برامون آماده نکنه....مخصوصا از لحاظ تحصیلی.....سختگیریهاش بخاطر خودمون بود.......اونقدر دل نازک بود که به کوچکترین بهانه ای اشک تو چشماش جمع میشد.....به فامیلش خیلی علاقمند بود و خونه ما همیشه درش بروی مهمون باز بود.....دختر عمه ام که دو سال اینجا بود میگفت.....نشد ما یک وعده غذا فقط خودمون باشیم و کسی سر سفره مهمون نباشه....

اون موقعها که شاغل بود از طرف ساواک دعوت به همکاری شده بود.....جواب داد که من به درد شما نمیخورم...چون از نظر شما دو تا عیب بزرگ دارم....اول اینکه راز دار نیستم..... دیگه اینکه....خیلی دل رحمم.........

قدر پدر و مادرتونو تا هستن بدونین که بعدها پشیمونی هیچ سودی نداره...

روز تمام پدرها و شوهران خوب مبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:50  توسط ناهید یوسفی  | 

امان از این خاک...........خونه بغلیمونو هنوز دارن خراب میکنند.گذشته از اینکه همش باید خاک پاک کنم.بدبختیم اینه که به خاک آلرژی دارم.صبح تا شب در حال عطسه کردنم و فین فین کردن......اگر هم آنتی هیستامین بخورم مثل عملی ها توی چرت زدن..............میگن خراب کردن آسونتر از ساختنه...اگر خراب کردنشون اینقدر طول میکشه.......ساختنشون چقدر.................

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:9  توسط ناهید یوسفی  | 

ما توی فامیلمون یک آقا مرتضی گل داریم که فوق لیسانس داره در رشته صنایع چوب.اون میگه:درخت صنوبر مخصوصا نوع تبريزي سريع الرشد ترين درخت بومي ايرانه. بطوري که اگه يه درخت جنگلي هر 100 تا 120 سال قابل برداشت بشه صنوبر تو اين مدت 8-10 بار ميتونه برداشت بشه.يعني سرعت رشدش حدودا 10 برابر درختهاي جنگلي هست. بهترين مورد استفاده از صنوبر در تهيه کاغذ هست.موارد مصرف ديگه اون هم براي خونه سازي هست.جالبه بدوني که چون اين درخت رنگش سفيده و وزنش کمه و مواد استخراجي مثل رزين و.... نداره.براي تهيه چوب بستني دوقلو و نيز اون چوبي که دکترا براي ديدن گلو و دهان بيمارها استفاده مي کنند بکار مي ره.

با این حساب ما اون موقع گناه بزرگی مرتکب شدیم.خدا از سر تقصیراتمون بگذره.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1:6  توسط ناهید یوسفی  | 

 

سال سی و نه بود.تقریبا سیزده ساله بودم.اون سال به خاطر ماموریت پدرم بیجار بودیم.ما توی یک خونه مینشستیم که یک حیاط نسبتا بزرگ داشت و دو طرفش ساختمون بود.توی حیاط درخت و باغچه بود و از جمله پنج تا درخت جوون تبریزی که تنه اشون قطر زیادی نداشت.بخاطر شیطنتهای ما یکی یکی این درختها شکست و فقط یکیشون موند.بابا گفته بود کسی که این درختو بشکونه بلائی سرش میارم که فراموش نکنه.از اونجائی که پدرم ارتشی بود و طبیعتا سختگیر و جدی ما بچه ها ازش خیلی میترسیدیم.تابستون بود و مامان برای چند روزی رفته بود تهران.ما بچه ها بودیم و بابا و گماشته ای که داشتیم.من دومین بچه بودم ولی چون خواهر بزرگترم مظلوم بود و سرش تو لاک خودش من رئیس بودم.

یکروز بابا رفته بود سر کار و ما هم مشغول بازی.من و خواهر کوچیکترم والیبال بازی میکردیم.یکسر طناب رو بسته بودیم به اون درخت کذائی و یک سرشو به دیوار و به این وسیله برای خودمون تور والیبال درست کرده بودیم.برادر کوچیکترمون اومده و پیله کرده بود که بازیش بدیم و چون ما محلش نمیذاشتیم درختو تکون میداد که ما نتونیم بازی کنیم و توی همین تکون دادنها درخت بیچاره از یک وجبی زمین شکست...........واااای.....حالا ما از ترس بابا سیخ مونه بودیم که چکار کنیم.............مونده بودیم که چکار کنیم که گماشتمون گفت غصه نخورین من درستش میکنم..........زمینو کند و ریشه درختو درآورد و درخت بی ریشه رو کاشت توی زمین..................

جونم براتون بگه......نزدیک اومدن بابا که شد هممون مثل بچه آدم رفتیم تو اتاق و هر کدوم به کاری مشغول شدیم.عصر شد و بابا اومد.وارد حیاط که شد دید خونه امن و امانه.کلاهشو برداشت و رفت سر شیر آب و شروع کرد به دست و صورت شستن.در همین موقع باد شروع کرد به وزیدن......هر چی باد تند تر میشد ضربان قلب ما هم بیشتر میشد............همین طور که بابا داشت صورتشو میشست.....جلوی چشمهای حیرت زده بابا و قیافه ماتم زده ما درخت تبریزی تالاپی افتاد رو زمین..........بابا رو میگی؟.......از عصبانیت داشت منفجر میشد.....اومد توی اتاق و پرسید کی اینکارو کرده...ما بهم نگاه میکردیم و هیچی نمیگفتیم....بابا روشو کرد به منو گفت تو سردستشونی.یا میگی کی درختو شکسته یا کتکشو تو میخوری....به برادرم که نگاه میکردم میدیدم با نگاهش به من التماس میکنه.....خلاصه....جای همگی خالی من یک کتک مفصل خوردم و نگفتم کی این کارو کرده.........

بعد که بابا عصبانیتش رفع شد از اینکه من فداکاری کرده بودم خیلی خوشش اومده بود....دوست داشت ما همیشه پشت و پناه هم باشیم....هر وقت دو تامون با هم دعوا میکردیم نمیپرسید کی مقصره و کی بیگناه .هر دومونو تنبیه میکرد.........خدا رحمتش کنه .من عاشق پدرم بودم و بهش افتخار میکردم.......

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط ناهید یوسفی  | 

امروز بعد از مدتها رفتم بازار بزرگ تهران.موقع رفتن با تاکسی رفتم.دقت کردین؟.............توی اتوبوس که قسمت خانمها از آقایون جداست بحثها خانونادگیه.........ولی توی تاکسی سیاسی...............همه یک پا سیاستمداریم........امروز بحث جنگ لبنان بود.....از همه حرفهاشون که بگذریم.عقیده نسل جوون خیلی جالبه........اکثرشون طرفدار سیاست آمریکا هستند و هیچ حالیشون نیست  هر کجای دنیا که بری صاحبان قدرت و صاحبان ثروت حرف اولو میزنند و هیچ کجای دنیا دموکراسی واقعی وجود نداره...........آخرش که یک جوون با یک آقای مسن دعواشون شد..........خیلی بامزه بود.........

از بازار که نگو....نبض اقتصاد ایران اونجا میزنه.......شاه اواخر سلطنتش خیلی سعی کرد اهمیت اونجارو از بین ببره ولی در نهایت این بازاریها بودند که با کمکهای مالیشون تونستند شاه رو از میدون به در کنند......برای خودش دنیائیه.........ولی از برکت مترو دیگه نمیشه یک قدم براحتی برداشت..........خانمها از هر جای تهرون برای خرید میان اونجا..........و آدم مجبوره بزحمت راهشو باز کنه ............و تازه مواظب باشه زیر چرخ دستیها که اجناسو جابجا میکنند نره...........ولی از همه گذشته عجیب هوس چلوکباب شرف الاسلامی کرده بودم..........آخرین بار با نیکی رفته بودیم  .........هوم...........یادش بخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:2  توسط ناهید یوسفی  | 

 

یک کاری میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همین امشب برای چند دقیقه از خونه برو بیرون و یک نگاهی به آسمون بنداز...................

هلال ماه خیلی قشنگه.............................

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:8  توسط ناهید یوسفی  | 

 گفته بودم که یک خونه اونطرفتر از منزل مارا دارند بازسازی میکنند.................اشتباه به عرضمون رسوندن...........دارن خراب میکنند که چهار تا قفس رو هم بسازند..........

از صبح تا شب که باید دستمال دستم باشه و خاک پاک کنم چون مامان  خانم دوست داره پنجره ها باز باشه...................دیگه اینکه صبحها خواب نمیمونیم چون با صدای دلنواز بیل و کلنگ از خواب پامیشیم......و از اونجائی که ما زود خودمونو با شرایط موجود وفق میدیم.......ظهرها با همون صدا که برامون حکم لالائی رو داره بخواب میریم.........قیافه عالیجناب همسرو مجسم کنید وقتی ظهر میاد و میبینه تو اون هنگامه در خواب ناز هستیم..............میگه چطوری شما میتونین بخوابین؟..............آخه خودش طفلک وقتی میخوابه حتی پشه ها هم باید خفه بشن.....................

یادمه وقتی پژمان ده یازده سالش بود و دوست داشت یک حیوون تو خونه داشته باشه تصمیم گرفتم براش پرنده بگیرم که دردسرش کمتر باشه.........تصمیممونو به اطلاع عالیجناب همسر رسوندیم............فرمودند اشکالی نداره فقط پرنده ای که میگیرین لال باشه...............ما هم بعد از کلی تحقیقات یک جفت فنچ خریدیم................اونها تخم گذاشتن و روی اون خوابیدن ..از بد شانسی خورد به موشکبارون و بیچاره ها جوجشون ناقص الخلقه متولد شد.........دیگه چقدر غصه اشونو خوردیم....بماند...ولی طفلک زود مرد و خیلی عذاب نکشید..............از یادگاریهای پژمان یک شیشه پر از الکل بود که یک عدد مار خوش خط و خال توش بود...مونده بودم چکارش کنم چون پژمان دوستش داشت دلم نمیومد بندازمش دور....آخرش چند روز پیش بردم دادم به یک مغازه عطاری که نزدیک خونمونه و من مرتب از جلوش رد میشم......اونم گذاشت پشت ویترین.......حالا هر وقت از جلوش رد میشم یاد یک پسر بچه شیطون میفتم که دوست داشت جک و جونورا رو توی شیشه کنه و بعنوان دکور بذاره توی کتابخونش.....و با یک لبخند ملیح رد میشم و اگه کسی از پهلوم رد بشه میگه این پیرزنه خل شده..............................از کجا رسیدم به کجا......

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:54  توسط ناهید یوسفی  | 

 

قبلا جائی خونده بودم که موسیقی به رشد گیاهان کمک میکنه.......................

چند روز پیش خونه خواهر زاده ام بودم دیدم با بامبوهاش رفتار خاصی داره...میگفت اغلب گیاهها مخصوصا بامبو خیلی حساسند.باید باهاشون حرف زد و نوازششون کرد.موقعی که بامبوها رو از ظرفشون درآورده بود که ظرفو بشوره بامبوها رو توی وان حموم گذاشته بود و ریشه هاشو نوازش میکرد و تمیزشون میکرد...............خوش به حال بامبوها........................

خیلی از  آدمها که بیشتر از گیاهها به توجه و محبت دارن از این نعمت محرومند...........

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:29  توسط ناهید یوسفی  | 

 

امروز بعدازظهر سرم درد گرفته بود.فکر میکنم مال اون دو حبه سیری بود که با ناهار خوردم.با یک مسکن برطرف شد ولی این جور مواقع آدم میفهمه که سلامتی واقعا نعمتیه.... احساس میکنم دنیا یک شکل دیگه شده... زیباتر.......

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 1:20  توسط ناهید یوسفی  | 

دیروز سوار اتوبوس بودم .خانمی با قیافه ای مضطرب و آشفته سوار شده بود و میخواست نزدیک کلانتری پیاده بشه.معلوم شد میخواد بره و از شوهر و دخترش شکایت کنه.از طرف هر دوشون مورد ضرب و شتم قرار میگیره.شوهرش چند بار خواسته خفه اش کنه.۳۲ سالش بود و یک دختر ۱۶ ساله داره.خلاصه توی قسمت خانمها بحث و راهنمائی براه بود.اکثرشون تنها راه رو جدائی میدونستند.از همه جالبتر خانمی بود که معتقد بود لازمه همیشه سایه یک مرد بالای سر یک زن باشه حتی اگر هر روز کتک بخوره.

راستی تکلیف چنین زنهائی که در سن کم بخانه شوهر فرستاده میشن.هیچ کار و حرفه ای بلد نیستند.تامین جانی ندارند و جائی برای پناه گرفتن.....چیه؟....باید بسازند و یکروز جسدشون پیدا بشه؟

گاهی بخاطر فرزند میشه در مقابل خیانت مرد چشمها را بست ....که یکبار با چنین زنی روبرو شدم  که میگفت...کجا برم...اینجوری بچه ام لااقل پدر داره......ولی وقتی با تو مثل یک حیوون رفتار میشه چاره اش چیه؟........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:13  توسط ناهید یوسفی  | 

مامان من هشتاد سالشه ولی فکر نکنید از اون پیرزنهای بیسواد و بد اخلاقه...

در اون سالهائی که خیلیها اجازه نمیدادند دخترشون به مدرسه بره اون جزء اولین دختران پیش آهنگی بوده که جلوی رضا شاه رژه میرفته.اهل کتاب خوندن هم هست آخرین  کتابی که خونده سفرنامه فووریه فرانسویه که دو سال در ایران طبیب مخصوص ناصرالدین شاه بوده.قرآن که روی میزشه و هر وقت فرصت کنه میخونه.تمام سریالهای ایرانی و بعضی خارجی رو که مضمون خانوادگی داشته باشه نگاه میکنه و معتقده میشه ازشون چیز یاد گرفت .از بس مهربونه باهاشون همذات پنداری میکنه.غصه اشونو میخوره و راه حل براشون پیشنهاد میکنه.حتی گاهی فشارش هم بالا میره و بخاطرشون حالش بد میشه.ولی این دلیل نمیشه که بی صبرانه منتظر قسمت بعدی نباشه و تا هفته بعد روز شماری نکنه. شنبه که میشه من موظفم صبح اول وقت یکعدد روزنامه جام جم تهیه کنم تا مامان خلاصه ای از موضوع سریالها رو  بخونه تا پیشاپیش بدونه چه اتفاقی قراره بیفته.گاهی تکرارشم میبینه.برنامه های خوب رو هم دوست داره مخصوصا کوله پشتی که این روزها دوباره پخش میشه.

از بس مهربونه هر کی غصه داشته باشه ما هم موظفیم غصه اشونوبخوریم.میخواد غریبه باشه میخواد فامیل.روز تولد خیلیها یادشه که معمولا زنگ میزنه و تبریک میگه.روز پزشک به دکتر خودش و هر دکتری که میشناسه روز پرستار به هرکی توی فامیل پرستاره روز معلم به هر کسی که فرهنگیه  ......همینطور بگیروبرو.......زنگ میزنه و تبریک میگه.پول برق یا آب اگر زیاد بشه شاکی میشه ولی پول تلفنو با میل ورغبت میده.

مامان آرتروز داره و فشار خون.بخاطر همین خیلی اهل مهمونی نیست و تلفنی از همه دنیا خبر داره.یک دختر خاله داره که همسن خودشه.این دختر خاله وقتی عروسی میکنه بهش میگفتند دختر خاله عروس و از اون موقع این اسم روش مونده یعنی خودش دوست داره فراموش نشه. وقتی تلفن میکنه میگه منم دختر خاله عروس.وقتی اون زنگ میزنه که  به این زودی قطع نمیکنه گزارش همه فامیلو یکجا میده.یک موقعی بود که من و برادرم یواشکی روی موج رادیو میگرفتیم و استراق سمع میکردیم و کلی میخندیدیم.

مامان به خاطر فشار خون و ناراحتی قلبی سالی یکی دو بار میره بیمارستان و از بس رفته تمام پرستارها و کارگرهای بیمارستان با ما فامیل شدن.میدونه اسم هرکدومشون چیه.ازدواج کردن یا نه.چند تا بچه دارن و خلاصه مشکلات خانوادیگیشون چیه.اونها رو نصیحت میکنه و به درددلهاشون گوش میده برای همین خیلی دوستش دارن.البته مامان کلا توی خانواده خیلی محبوبه.

الان هم که ساعت یک شبه تلویزیونو روشن کرده یک سریال دیگه رو ببینه.......

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 0:52  توسط ناهید یوسفی  |