|
|
|
|
|
پدرم هجده ساله که فوت کرده ولی هنوز سوسنبرهائی که توی باغچه کاشته همیشه سبزند.سوسنبر یک نوع سبزی معطره شبیه پونه.....اونو میچینیم...تازشو توی کوکو میریزم و خشک شده اش رو توی دوغ و سالاد.........خشک شده اش رو به دیگران هم میدم.
دیروز یکی از اقوام که دو سال از من کوچیکتره و دوران کودکی و نوجوانیمونو با هم گذروندیم صبح زود اومد اینجا...توی حیاط پتو پهن کردیم سوسنبرها رو با هم چیدیم و پاک کردیم و از گذشته ها ...بازیگوشیها...و عشقهای دوران نوجوونی حرف زدیم...خیلی خوب بود........ چه زود همه چیز مثل برق و باد میگذره......و چقدر خاطرات لذتبخش همیشه نزدیکمونه ....هر چند که سالها ازش گذشته باشه.......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 21:56 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب یک خواب خوب دیدم.................اول به آب گفتم بعد به نیکی................ از روزی که از بیمارستان اومدیم از یک خونه اونطرفتر صدای کلنگ و تیشه میاد.خیلی وقت بود این خونه خالی بود.اول فکر کردیم میخوان خراب کنند و آپارتمان بسازند ولی شکر خدا تحقیقات محلی مشخص کرد دارن باز سازی میکنند.ما توی یک کوچه بن بست هستیم که تقریبا ۳۰ تا خونه توش هست و همه ۲ طبقه که توی هر خونه یک یا دو خانواده میشینند .تا خالا دو تا ساختمونو خراب کردند و ۴ طبقه ساختند.واقعا حیفه این خونه ها خراب بشن..........خسته شدم از بس خاک تمیز کردم...
امروز صبح حواسم پرت بود توی چای مامان بجای شکر نمک ریختم.......... یک پیرمردی توی خیابون ما میشینه و فال حافظ میفروشه.۸۲ سالشه مثل یک کارمند هر روز صبح زود میاد و عصر میره.زمستونا توی خیابون و توی آفتاب تابستونا سر یک پاساژ توی سایه.معمولا خانمها مشتری پرو پاقرصش هستند البته فکر میکنم بیشتر قصد کمک دارن.ازش قول گرفتم یکروز برم ازش عکس بگیرم.امروز یک فال گرفتم عالی بود.برای حسن ختام اینجا مینویسم.... صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی تشویش و ساقی یارومطرب نکته گوی موسم عیش است ودورساغروعهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطه چالاک طبع درضمیر برگ گل خوش میکند پنهان گلاب شاهدومطرب بدست افشان و مستان پایکوب غمزه ساقی زچشم می پرستان برده خواب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 1:9 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکنفر میگفت:مهمون شام خورده مثل ماری میمونه که زهرشو گرفته باشن.
حالا مهمونی که شامشو با خودش بیاره مثل چی میمونه؟ مامان و بابای نیکی پریشب با یک دسته گل قشنگ و یک جعبه شیرینی و یک ظرف دلمه کدوی خوشمزه اومدند خونمون..........دلتون بسوووووووزه..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:37 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعه ها برای من یک روز خاصه.بخاطر اینکه تنها روزیه که میتونم با پژمان یک گپ حسابی بزنم.به عشق اون میام توی اینترنت.اونقدر پرسه میزنم تا چراغش روشن بشه. پریروز با همین شوق آنلاین شدم و دیدم چراغ نیکی روشنه .و از اونجائی که پژمان گاهی با همون آیدی نیکی با من چت میکنه سلام کردم و پرسیدم نیکی هستی یا پژمان.گفت پژمانم مثل همیشه کلی قربون صدقه اش رفتم و گفتم دلم برات خیلی تنگ شده اون هم گفت منهم همینطور.بعد گفت میشه یک کار برام انجام بدی؟گفتم تو جون بخواه.گفت ۵۰۰۰۰۰ تومن برام بریز به یک حساب.گفتم من الآن فقط ۲۵۰۰۰۰ تومن دارم گفت باشه.ازش پرسیدم برای چی میخوای گفت بعدا برات تو ضیح میدم.تاکید کرد که حتما صبح اول وقت باشه و به کسی چیزی نگو.پرسیدم حتی نیکی؟گفت آره به هیچ کس.گفتم نمیتونی الآن حرف بزنیم؟گفت نه باید برم جائی.....منهم پکر و دمق گفتم باشه و از اونجائی که سعی میکنم سایه ام توی زندگی خانوادگیش خیلی پررنگ نباشه و سرم هم اون روز خیلی شلوغ بود برای اینکه به عیادت مامان میومدند دیگه تا شب بهش زنگ نزدم. اون روز دیگه توی اینترنت نرفتم چون هم فکر میکردم پژمان نیست و هم مهمون رسید ولی همه فکرمو مشغول کرده بود تا حدی که شب خوابم نمیبرد.آخرش به این نتیجه رسیدم که یکی از دوستای پژمان احتیاج به پول داره و اون هم چون فکر میکنه نیکی مخالفت میکنه بهش نگفته.خلاصه خیلی دیر خوابیدم. برای اینکه اول وقت بانک باشم ساعتو ۷ کوک کرده بودم.باصدای زنگ ساعت صبحانه نخورده زدم بیرون.کارمندهای بانک تازه پشت میزاشون نشسته بودند که من با یک لبخند ملیح جلوشون ظاهر شدم.پولو گرفتم و دوان دوان رفتم بانک ملی و پولو ریختم به حساب و شنگول و سرحال اومدم بیرون. من صبح خیابونا رو خیلی دوست دارم.پر از انرژی مثبته.از پهلوی نونوائی رد شدم گرسنه بودم و بوی سنگک تازه مستم کرد.یکدونه خریدم و اومدم خونه و جاتون خالی صبحانه آماده کردم و با مامان خوردیم.بعد با یک عالمه حرفهای قشنگ توی مغزم نشستم پای کامپیوتر تا اونها رو توی وبلاگ بنویسم. آنلاین که شدم دیدم آیدی پژ مان روشنه.با خوشحالی بهش گفتم کاری که خواسته انجام دادم.گفت چه کاری؟گفتم پولو اول وقت ریختم به حسابی که داده بودی.گفت چقدر ریختی؟گفتم ۲۵۰۰۰۰ تومن.پژمان گفت بهم تلفن کن اونوقت بود که فهمیدم چه کلاهی سرم رفته.مثل اینکه یک سطل آب روم ریخته باشند.................. پژمان که تلفنو قطع کرد شماره تلفن بانک را پیدا کردم و زنگ زدم و گفتم کمک...........برای معاون بانک بطور خلاصه موضوع را گفتم.گفت بدو بیا...........تا بانک دویدم و هن هن کنان و عرق ریزان جلوی معاون ظاهر شدم....(حتما پیش خودش میگفته این پیر زن توی اینترنت چکار داره که ازش کلاه برداری کنند)قبضو دادم و کارمند بانک دید که از حساب برداشت نشده و فورا برش گردوند.پولو که گرفتم دیگه اونقدر حالم بد شده بود که نشستم... از بانک که اومدم بیرون تازه یادم افتاد که پس دیروز پژمان خونه بوده و به من زنگ هم نزده در حالی که میدونسته من منتظرم چون سه هفته بود که ما حسابی با هم صحبت نکردیم .اونوقت بود که از دست پژمان ناراحت شدم........ مدتها بود گریه نکرده بودم چون زندگی بهم یاد داده بجای اینکه بنشینم و گریه کنم بایستم و بجنگم....ولی دیگه قلبم شکسته بود...اون روز و فرداش خیلی بهم ریخته بودم.احساس بدی داشتم...احساس خستگی.......پوچی..........احساس آدمی که فکر میکنه فراموش شده.......... با ناراحتی خرید کردم چون روز مادر مهمون داشتیم.....وقتی خسته و کوفته رسیدم خونه و رفتم توی اتاقم که مانتومو آویزون کنم دیدم از بس عجله داشتم یادم رفته بود دی سی بشم. ولی حالا حالم خوبه اما یک خاطره موند که امیدوارم سال دیگه روز مادر اونو به یاد نیارم........
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:9 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره پنجشنبه مامان اومد خونه.
دلم براي خونه تنگ شده بود.آرامش و سکوتش .جدول حل کردن و خوابیدن بعد از نهار و از همه مهمتر اینترنت.....وبگردیهای شبانه و پرسه زدن در فلیکر. از تمام کسانی که توی این مدت احوال پرس مامان بودند ممنونم مخصوصا دوست خوبی که با وجودی که براش توضیح دادم مامان یک نوع بیماری عفونی داره که مسریه تا حدی که توی ظرفهای بیمارستان برامون غذا نمیارن (و من و مامان از اینکه قرنطینه شدیم کلی میخندیدیم).و بهمین خاطر مامان از همه خواسته به دیدنش نرند و از اونجائی که همه بچه های خوب و حرف گوش کنی هستند تلفنی احوالپرسی میکردند با این حال سه شب پیش مامان موندو دیروز مرغ و گوشت خریده پاک کرده شسته وبسته بندی کرده و برام آورده خیلی خیلی سپاسگزارم و امیدوارم روزی بتونم تلافی کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:59 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمها وقتی پیر میشن اخلاق بچه هارو پیدا میکنند مادرم میگه یک موقعی من مامان تو بودم حالا تو مامان منی.مخصوصا این روزها که توی بیمارستان بستریه.دیروز برای انجام کاری دو ساعت از پیشش رفتم.وقتی برگشتم دیدم درست مثل بچه هائی که بهانه مامانشونو میگیرن داره گریه میکنه.(نازی)با اینکه اونجا پر از پرستارهای مهربونه.تا رسیدم پرستار بهش گفت دیگه غصه نخور مامانت اومد.همش من پهلوش هستم ولی قرار شده از این به بعد شبها یکی پهلوش بمونه تا من بیام خونه استراحت کنم.و یک سری هم به اینترنت بزنم.
برای این مامان و دختر هم دعا کنین...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:1 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
ممنون از همه عزیزانی که باعث دلگرمی من شدند. متاسفانه چند روز آینده گرفتارم.مادرم دربیمارستان بستریه و من در حال حاظر سخت درگیرم. براش دعا کنید. البته نگران نشین حالش خیلی بد نیست فقط باید تحت نظر باشه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:15 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی روزها وقتی برای خرید میرم توی خیابونمون یک واکسی رو میبینم.او مردیست تقریبا ۳۵ ساله که از سنش شکسته تر بنظر میاد.وسایلش توی یک چرخ مخصوصه که روی زمین حرکت میده.جالب اینه که یک گل مصنوعی بعنوان تزئین جلوی جعبه اش نصب کرده.ولی چیزی که برای من جالبتره اینه که بعضی روزهابچه اش رو با خودش به سر کار میاره.یک پسر تقریبا ۶ ساله ریز نقش و سیاه سوخته که بالای جعبه میشینه و از قیافه اش میشه فهمید که چقدر خوشحاله از اینکه پدرش اونو با خودش آورده.
او ن مواقع با خودم فکر میکنم میشه با همین دلخوشی های کوجولو شاد بود و از زندگی لذت برد. جوونهائی رو میشناسم که همه چی دارند ولی از زندگی ناامیدند. بیائیم قدر هر چیزی که داریم هر چند کوچیک رو بدونیم و سعی کنیم با همونا شاد باشیم و از زندگی لذت ببریم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 0:28 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
پاک بوم یعنی کشور پاک... خطه پاک...زمین مقدس...پاک نهاد....(فرهنگ معین )
بیستم تیر ماه یکهزاروسیصدوبیست و شش در تهران بدنیا آمدم.در یک خانواده پرجمعیت بزرگ شدم.دوران کودکی و نوجوانی را بخاطر شغل پدرم درشهرهای غرب کشور گذراندم و بهمین علت یکدنیا خاطره برای تعریف کردن دارم. حاصل زندگیم یک پسرخوبه که الآن برای خودش مردی شده و من به وجودش افتخار میکنم. تقریبا سه سال میشه که با دنیای اینترنت آشنا شدم و میبینم خیلی چیزهاست که میتونم یاد بگیرم.گاهی فکر میکنم من خیلی زود بدنیا اومدم.کاش در این عصر و دوران متولد میشدم. قبلا در پرشین بلاگ با دوستی یک وبلاگ مشترک داشتم که نمیدونم چرا یکباره محو شد.امیدوارم اینجا این اتفاق نیفته. فکر میکنم برای پست اول همینقدر پرحرفی کافیه.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 2:45 توسط ناهید یوسفی
|
|
||