|
|
|
|
|
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ناخورده در رگ تاک است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:48 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
برق باش که بدرخشی و بسوزانی نه شمع که برفروزی و خود را بکاهی سعید نفیسی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:54 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم میرم خرید. قبل از بیرون رفتن از خونه من:مامان دارم میرم بیرون خرید چیز خاصی نمیخواهی؟ مامان:یک چیزی بخوام بهم نمیخندی؟ من:نه چرابخندم؟حالا چی میخواهی؟ مامان:لینالوله ای من و مامان رو در حال اجرای آگهی لینا لوله ای مجسم کنید و تا دلتون میخواد بخندید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:2 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
خودم همیشه اهل کتاب خوانی بودم و پسرم را هم عادت دادم که مطالعه کنه.توی هر دوره ای بسته به سنش کتابهای خوب از نویسندگان خوب میخریدم.البته از یک دوره ای به بعد خودش کتاب میخرید یا حتی پیشنهاد میداد که منهم اون کتابها رو بخونم.یعنی یک جور هائی اون بود که منو راهنمائی میکرد و برای اینکه از لحاظ فکری ازش عقب نمونم سعی میکردم باهاش جلو برم.پژمان هم کتابهاش رو خیلی تمیز و خوب نگه میداشت.برای همین مجموعه کاملی از هرجورکتاب برای هر سنی داره. تازگیها پسر کوچولوئی همسایه ما شد که کلاس دوم ابتدائیه.وقتی فهمیدم به کتاب علاقه داره بهش پیشنهاد دادم ازکتابهای پسرم بهش امانت بدم که بخونه واو هم استقبال کرد.چند تا ازکتابهای مناسب اون سن که ازانتشارات پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود بهش دادم که آموزشی هم بود.بعدازچند وقت که مامانش برای پس دادن اونها اومد ضمن تشکرگفت که مربیش گفته این کتابها قدیمیه و الآن به درد نمیخوره.منو میگین از تعجب شاخ درآوردم. مگه کتاب هم تاریخ مصرف داره؟یا باپیشرفت علم و تکنولوژی قانون طبیعت هم عوض شده؟یعنی مثلاًکرمها باروش جدیدی تبدیل به پروانه میشن؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:14 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت دوازده ظهر جلوی یک دبستان دخترانه.جلوی مدرسه پراز پدرومادرهاست و سرویس مدرسه.بچه ها طبق معمول مثل اینکه از زندان آزاد شدند با سروصدا از مدرسه میزنند بیرون. یکی از مادرها دخترش رو میبینه و بوسش میکنه.دست میکنه توی ساکش و یک فلاسک کوچیک و یک لیوان استیل در میاره مادر:بیا دخترم یک لیوان چائی بخور گلوت تازه بشه. وقیافه متعجب اطرافیان چند قدم اون طرفتر دختر به مادر:سلام.تشنمه آب میخوام. مادر :توی این هوا کی تشنه اش میشه.بریم خونه اونوقت آب بخور. وقیافه متعجب من ازاین افراط و تفریط در ضمن هنوز ADSL قطع هست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:25 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان دو تکه پارچه نرم و لطیف سیاه سه گوش داره که هر وقت زانوهاشو دارو میمالم به پاهاش می بندم که لباس و ملافه هاش چرب نشن.چند بار خواستم دورشون بیندازم و دوتا پارچه بهتر برای اینکار بگذارم ولی مامان همیشه سراغ همینهارو از من میگیره .تابه حال فکرمیکردم یک روسری بودند که از وسط نصفشون کرده ولی دیشب فهمیدم برای خودش یک قصه قدیمی دارند.یک عمه داشتم که چند ساله فوت کردند.این پارچه ها قسمتی از عمامه یک معمم سید بوده که عمه بعنوان تبرک آورده که پاهای مامان شفا پیدا کنه.گویا هر وقت این آقا عمامه اش کهنه میشه و یکدونه نو میخره اونو تکه تکه میکنه و به دیگران میده.اینها برمیگرده به عقیده و ایمان خود آدم چون به هرچی ایمان داشته باشی و از ته دلت بخواهی بهش میرسی.یاد زن عمویم افتادم که یکبار تعریف میکرد وقتی بچه بوده هر وقت بیمار میشده براش یک دعا میگرفتند و اون خوب میشده.یکبار مریض میشه و بهبودیش طولانی میشه.به بزرگترهاش میگه که براش دعا بگیرند و از قضا اون زمان اونها گرفتار بودند و فرصت این کاررو نداشتند.برای اینکه آرومش کنند یک تکه کاغذ رو تا میکنند و دورش رو با پارچه سبز می دوزند و بهش میدن و اون هم که فکرمیکرده دعاست خوب میشه. این جوریه دیگه نه تنها آدمها بلکه اشیاء هم برای خودشون قصه دارند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:58 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدانم من بد شانسم یا سیستم ADSL توی کشور ما برای همه مشکل دارد.از وقتی اینترنت پرسرعت گرفتم از لحاظ میل بازکردنها و از آن بهتر برای سایت فلیکر راحت شده بودم.چهارشنبه یازدهم دیماه مثل همیشه کامپیوتر را روشن کردم و به اینترنت وصل شدم.آنلاین بودم و برای مدتی کوتاه به خرید رفتم .وقتی برگشتم دیدم DCشده ام و تلاش دوباره ام برای اتصال به اینترنت بی نتیجه ماند.به شرکتی که از آن خدمات اینترنتی گرفتم تماس گرفتم.تازه یکشنبه یک نفر را فرستادند که ببینند مشکل از کجاست و به نتیجه ای نرسیدند.دوباره تعطیلات و بعداز تماسهای اعتراض آمیزم گفتند پورتم در مخابرات سوخته و باید نامه ای برای رفع اشکال به مخابرات بفرستند.و هنوز همچنان مشکل سر جایش هست.دوستی در مخابرات دارم که وقتی از او خواستم تحقیق کند که چقدر طول میکشد گفت ممکن است به این زودیها درست نشود چون مثل تمام کارهای اداری توی این مملکت کاغذ بازی دارد و مراحل اداری.به هرحال این روزها با dial up وصل میشوم و اعصابم بیشتر از آن خرد میشود که اینجا چند خطی بنویسم.باید سعی کنم باوضع موجود بسازم.از تمام دوستانی که فراموشم نمیکنند و مرتب اینجاسرمیزنند ممنونم و سعی میکنم از این به بعد دختر زرنگی باشم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:53 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان عاشق قهوه است.نه نسکافه بلکه قهوه ترک که دم کنی و بریزی توی یک فنجان خوشگل. امروز براش قهوه دم کردم و گذاشتم جلوش ویکی هم برای خودم و سرگرم کارهام شدم.چند دقیقه بعد مامان:فنجون منو ببین یک درخت بزرگ پراز شاخ و برگه با ریشه هائی بزرگ که توی زمین جا گرفته.این درخت من هستم و اون شاخه ها بچه ها و نوه هام هستند.یک پرنده هم داره میاد به طرفم.یعنی این پرنده چیه؟..فنجون تو کو؟ من:گذاشتم توی سینک مامان:حیف شد وگرنه فالتو میدیدم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:31 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
خرید کردم وبادست پربه طرف خونه میام.هوا سرده وازنفسهابخاردرمیاد.بخاطرتعویض لوله های آب کنارپیاده رو را کنده اند و کنار جوی و پیاده رو تلی از خاکهای خیس انبارشده.کارگری پاهای گلی شده اش را با آبی که از یک شیر کنار جوی هست میشوره.پاهاش ازسرماوآب سرد قرمز شده.ازکناردوتا از مغازه دارها رد میشم.جوان هستند و سر حال.یکیشون کارگررو به اون یکی نشون میده و با خنده میگه:اینوباش.تواین سرماداره چکار میکنه.قلبم فشرده میشه.دلم میخواد برم جلو و بگم به جای اینکه در مغازه بایستید و دخترهای جوونی که رد میشن برانداز کنید و به این مرد بخندیدقدر این کاپشن های گرمتون رو بدونید.قدر غذاهای خوبی که میخورید.وخیلی چیزهای دیگه که دارید.پدرهای هردو رو میشناسم.وقتی دیدند اهل تحصیل نیستند مغازه خودشون رو به اونها دادند.یکیشون رو که از وقتی هر دومون خیلی جوون بودیم میشناسم.خرازی فروشی داشت.باتلاش و صرفه جوئی برای زن و بچه هاش زندگی راحتی فراهم کرد.مغازه اش رو داده به یک پسرش و برای اون یکی یک مغازه اجاره کرده.گاهی توی خیابون همدیگر رو میبینیم.از دور که نگاهش میکنم و می بینم لنگ لنگان میاد او جوون پرتلاش جلوی چشمام میادووقتی از کنارهم میگذریم بهم لبخندی میزنیم و سلام و احوالپرسی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:55 توسط ناهید یوسفی
|
|
||
|
|
|
|
|
رفته بودم منزل خواهر جان.درکابینت رو باز کرد و شیشه نعناع خشک رو در آورد که توی غذا بریزه.دیدم روی برچسب نوشته نعناع و پهلوش پنج تا ستاره کشیده.میگه آخه خودم توی باغچه کاشتم خودم چیدم پاک کردم شستم و خشک کردم برای همین پنج ستاره است.میگم پس سوسنبرهای من ده ستاره است.چون بابا کاشته و من بعداز بیست سال که بابا رفته حفظشون کردم.بخاطرشون حتی توی باغچه گل نکاشتم .بعداز سرمای وحشتناک پارسال از سبز شدن دوباره اشون ناامید شده بودم.ولی در کمال ناباوری دیدم یک شاخه کوچولو جوونه زد و بعد زیاد شد. راستی خواهرم یک کار جالب هم انجام میده که همیشه چند شاخه نعناع رو توی لیوان آب لب پنجره میگذاره.هم یک گلدون سبز داره هم عطر نعناع توی آشپزخونه میپیچه و هم هر وقت بخواد نعنای تازه برای کنار غذا داره.منهم اینکاررو کردم ولی ساقه هاشون سست و به حال شدند.دلیلش اینه که من توی آشپزخونه ام آفتاب مستقیم ندارم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:25 توسط ناهید یوسفی
|
|
||