بهاربود که آمدی.تا باتو تمام فصلهایم بهاری شود.
باتو دوباره متولد شدم،رشد کردم وبالیدم.ازهرلحظه باتوبودن لذت بردم.بیشترازاینکه به توبیاموزم ازتوآموختم.
قسمتی ازشخصیت تورامن ساخته ام وباید اقرارکنم تودرشکل گرفتن شخصیت امروزی من سهم بیشتری داشته ای.
فکرمیکنم توبیشتربه من بخشیده ای تامن به تو.
زادروزت مبارک پسرم.
آرزودارم به هرآنچه آرزوداری برسی واززندگی لذت ببری.
همیشه گفته ای(هیچ مادری نباید به فرزندش بگوید به تو افتخارمیکنم)امامن به مانند همه مادران ایرانی به توافتخارمیکنم.به خود میبالم که مردی چون تودردامان من پرورش یافته.باتمام خصوصیات مثبت انسانی.
آرزودارم همیشه شاهد خوشبختی وسعادتت باشم .
واین چند خط برای سپاس ازتو برای حضورت درزندگی من.
روزگاری یکی ازلذت های زندگیم آشپزی بود.مهمانی که میدادم میزناهارخوری پربودازغذاهای مختلف که بعضی ازآنها رافقط میشد منزل ماخورد.غذاهایی اختصاصی که درست کردنشان وقت وسلیقه خاصی میطلبید.
خورش چاغاله بادام،خورش بامیه،مرصع پلو،خوراک زبان واین جورچیزها.
مدتهاست که سعی میکنم وقت کمتری رادرآشپزخانه بگذرانم ووقتی مهمان دارم حداکثردوجورغذامی پزم وسعی میکنم غذاهایی باشد که وقت کمتری بگیرد.
امروز کارگری داشتم که ماهی یکبار برای نظافت منزل می آید.و مجبور بودم پا به پایش راه بروم وبه همین خاطر با عجله وباتاخیر ناهاررا آماده کردم .ووقتی موقع ناهار گفت:خانم یوسفی دست پختتون خیلی خوبه،این رامن می گویم که توی بیست تا خانه میروم،گل ازگلم شکفت.که بیخود فکرمی کنم دیگردست پختم تعریفی ندارد.
زن وشوهرنازنینی که خیلی دوستشان دارم زنگ میزنند:خانه هستید،مهمان ندارید،مهمان نمی خواهید؟
میگویم خانه هستیم،مهمان داریم که نمی مانند ومیروند،مهمان هم میخواهیم اما شام نداریم.می گویند شام نمی خواهیم.
مهمان ها که میروند به آشپزخانه میروم،یک کاسه بزرگ میگذارم وهرچه دارم تویش می ریزم.گاهو،خیار،گوجه فرنگی،هویج رنده شده،ساقه کرفس،گردو،زیتون ودرآخرروغن زیتون وآبغوره وپودرنعناء.
زن وشوهرنازنین که میآیند وقت شام ماهی تابه راروی اجاق می گذارم وروغن کنجد می ریزم وچند تاتخم مرغ تویش می شکنم.سفره که می اندازم نیمرو را باهمان ماهی تابه سرسفره می برم.
می گویند توکه شام نداشتی.
شام میخوریم وگپ می زنیم.
زندگی راآسان بگیرید،ازهم زیادی توقع نداشته باشید وباسادگی ازبودن درکنارهم لذت ببرید.
مثل همه جمعه ها می روم میدان ولیعصرنان سنگک میخرم وبرمی گردم.ومثل همیشه کتابی همراهم دارم برای خواندن.سعی می کنم ازهرفرصتی استفاده کنم برای مطالعه.
وقت برگشتن دلم به خواندن نمی رودکششی دارم برای تماشای اطرافم.
خیابان ولیعصرآن خلوتی وآرامش همیشگی روزهای تعطیل راندارد.بوی نوروز پیچیده درهوا.ترافیک است وپیاده روها پرازمردمی شاد که سرگرم خرید هستند.زن وشوهرها همراه بچه ها.دخترهاوپسرهایی که دست دردست هم هزارحرف دارند برای گفتن.
می توانی غرق تماشایشان شوی وبرای هرکدامشان قصه ای بسازی.من این داستان سرایی هاراازمردمان اطرافم دوست دارم.می توانم ساعتها بنشینم وتماشایشان کنم وقصه بسازم وخسته نشوم.
چه خوب است رویابافی.رویاهایی که مارا ازاین محیط تکراری جدامیکندومی برد به جاهایی تازه وناشناخته.
راستی؟اگررویاهانبودند زندگی چقدرغیرقابل تحمل میشد.
اقرار می کنم که آدم خیال بافی هستم.برای همین ازهیچ چیز خسته نمی شوم.درکناردنیای واقعی برای خودم دنیایی دیگردارم.
میروم توی حیاط وباغچه راآب میدهم،گلدانها هنوز توی اتاق بالا هستند.آب رامیگیرم روی بوته گل رز،چشمم به جوانه هایش میافتد،گوش می سپرم به نسیم،صدای پای بهاررا می شنوم.لبخند برلبانم می نشیند،لبخندی که هنوز ازلبانم محو نشده.
میروم درآشپزخانه،فکر میکنم به سالی که دارد تمام میشود وکار می کنم.یک استکان برنج توی قابلمه میریزم. میشویم وآب پیمانه میکنم ونمک وروغن میریزم.تخته سبزی رامیگذارم روی کابینت وگشنیزهای شسته شده را میریزم داخلش وباچاقو خوردش میکنم.نفس عمیق می کشم وبوی گشنیز تازه را به ریه هایم می فرستم. مستم می کند بوی تازگی.زیر برنج راروشن میکنم وگشنیزها را روی برنج می ریزم. تا به حال کته گشنیز خورده اید؟هم خوشمزه است وهم پرخاصیت.
کاهوهاراازآب درمی آورم وتوی کاسه خوردش میکنم.خیار،گوجه فرنگی وفلفل دلمه ای را اضافه میکنم.ازتوی یخچال شود خورد شده راکه همیشه دارم رویش میریزم.آب غوره وروغن هسته انگوررااضافه میکنم وبه سالاد خوشرنگم نگاه میکنم.
زندگی چه زیباست با همه نعمت هایی که خداوند به ماداده.به شرط اینکه اول ازهمه قدرخودمان را بدانیم.
میخواهم همراه سال کهنه،همه کینه ها وغم هارادور بریزم.کینه هایی را که ته دلم انبارشده ازآدم هایی که دیگر درزندگیم نیستند ولی خاطرات بدشان دراعماق قلبم خانه کرده است.
برای سال جدید فکرهای تازه دارم.
می خواهم کتاب های تازه بخرم وبخوانم.باکسانی که دوستشان دارم سینما بروم،رستوران هایی که نرفته ام راباغذاهای جدید تجربه کنم.حتماًسفربروم.جاهای ندیده راببینم وازطبیعت لذت ببرم.
دوستان خوب تازه پیداکنم،به کسانی که لایق محبتند بیشترتوجه کنم ومهربورزم.
به زندگی،به بهاری که درراه است وبه برنامه های تازه وروزهای زیبا می اندیشم ولبخند می زنم.
چند هفته ای هست که سه شنبه ها خواهرجان میاد پیش مامان می مونه ومن بی نگرانی چندساعتی ازخونه میزنم بیرون.میرم سینما،وبعدش توی خیابونها پرسه میزنم .
بیشتر سینما عصرجدید،سانس صبح که وقتی توی سالن سیما مینشینی میبینی چند نفری بیشترنیستید.
ازچهارراه طالقانی پیاده میرم به طرف سینما وهمیشه هروقت ازمیدون کاخ ردمیشم بی اختیار چشمم می افته به خیابان ضلع شمالی میدان.یک خشکشویی که هنوز تابلوی کنده شده کافه قنادی کاخ روی سردرش به چشم میخوره.وهمیشه پرتاب میشم به سالهای دور،وقتی نوزده ساله بودم،روزهای جوانی،قرارهای پنهانی،عشقهای بی سرانجام.
بعضی حس های زیبا هست که لذتش رافقط یک بار تجربه میکنیم،مثل اولین عشق،اولین بارمادرشدن.و.....
ومن به تازگی حسی راتجربه کردم که دیگه تکرار نمیشه.
نوه ام،نوه ای که ازمن دوره وخیلی کم منو دیده برای اولین بار به من گفت مامان بزرگ.
باشادی وفریاد به مامان میگم:باران به من گفت مامان بزرگ.
جونم،دلم براش ضعف رفت.
داخل مغازه عطاری که میشوم فروشنده رانمی بینم ودرعوض صدای گیتار میشنوم.جلوترکه میروم می بینمش که آخرمغازه روی صندلی نشسته ومی نوازد.مراکه می بیند میخواهد بلند شود که می گویم ادامه بده..
اگرگذارتان به مغازه عطاری که این روزها شده گیاهان دارویی نبش خیابان انتظام افتاد،وقتی جوان برازنده ای را دیدید که به شما زردچوبه وادویه،گل گاوزبان وسنبل الطیب می فروشد بدانید اوبا موسیقی کلاسیک آشناست وخوب گیتار مینوازد.
چنین کاسب های بافرهنگ وهنرمندی داریم درمحله قدیمی خودمان...
زندگی یعنی همین لحظات.....
دیروز وقتی رسیدم که پختشون تموم شده بود وتاپخت بعدی یک ساعت طول میکشید.نمیدونستم اون زمان راچطور بگذرونم.اهل مغازه گردی نیستم وبهترین گزینه این بود که برم سینما.اون دوروبرسه تاسینما هست.رفتم فیلم زنان ونوسی،مردان مریخی را دیدم.فیلم بدی نبود وبعدازمدتها سینمانرفتن خیلی چسبید.
باید وقتی بگذارم وگاهی برم سینما.خیلی وقته خودم راازاین لذت محروم کردم.کلاًحس میکنم ازسینمای روز جهان هم خیلی عقبم.به خواهرجان گفتم برام چندتافیلم خوب آورده.ازاین به بعد شبها هم مینشینم به فیلم دیدن.
گاهی روزمرگی اونقدر آدمو به خودش مشغول میکنه که خودمون رافراموش میکنیم.

