تبليغاتX
پاک بوم
 

امسال هم مثل پارسال خانم سیمین غانم کنسرتی برای خانمها به نفع بنیاد خیریه فیروزنیا برگزار کرد و مثل دفعات قبل خواهر جان من و مامان رو خجالت داد.اینطوری شد که سه شنبه گذشته به اتفاق خواهرم و دخترش و یکی از دوستانش به تالار وحدت رفتیم و ساعاتی رافارغ از روزمرگیها خوش گذراندیم.وحالا چند مطلب در حاشیه این روز.

۱ـخانم غانم همچنان آن صدای زیبا و رسایش را حفظ کرده و بدور از هر گونه تکلف و تکبر دو ساعت ترانه های قدیم خودش و چند آهنگ از خانم دلکش اجرا کرد.با توجه به اینکه صدایش خیلی شبیه دلکش است.

۲ـبا اینکه خیلیها بچه های بعد از انقلاب بودند  همزمان با اجرای آهنگها اشعار رو حفظ بودند و به همراه خانم غانم میخوندن و این نشون میده که موسیقی خوب همیشه موندگاره.

۳ـباتوجه به اینکه اونجا هیچ آقایی حق ورود نداشت خانمها مانتو و روسریشونو بر میداشتند و بعضیها که عقده هاشون قلمبه شده بود با لباسهای آنچنانی اومده بودند.چند نفری هم  پاشدند و شروع کردن به رقصیدن که خانمهای مسئول سالن اونها رو سر جاشون نشوندن و در جواب مامان که میگفت چه اشکالی داره برقصن میگفتند اونوقت همه میخوان برن اون وسط و دیگه نمیشه کنترلشون کرد.

۴ـدم در گوشیهای همراه رو میگرفتند و اون چند نفری هم که تونسته بودن قاچاقی بیارن تا روشن میکردن خانمهای حراست مثل اجل معلق بالا سرشون ظاهر میشدن.چون اونجا دوربینهای مدار بسته داشت.چرا ما نمیتونیم به حریم دیگران احترام بگذاریم؟این آدمها باعث میشن که بعدها جلوی همین چند کنسرت معدود هم گرفته بشه.

۵ـبا اینکه من با جداسازی خانمها و آقایون مخالفم ولی حالا که کنسرت خانمهای خواننده ممنوعه چرا هنرمندان دیگه از این اجراها نمیگذارن؟تا ما هم ساعاتی فارغ از همه قیدوبندها بتونیم دور هم باشیم٬باهم بخندیم٬ بخونیم ٬ فریاد بزنیم و حتی سوت بلبلی بزنیم؟

به هر حال جای همه خالی.البته فقط خانمها

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:21  توسط ناهید یوسفی  | 

 

خیلی وقت بود که میخواستمت.فرق نمیکرد دختر باشی یا پسر٬فقط جای خالیتو توی زندگیم حس میکردم ٬واون لحظه که صدای تپشهای قلبتو شنیدم دلم سرشار از شادی شد.وهرحرکتت لذتی بهم میداد که نمیشه وصفش کرد.دیگه برای تو زندگی میکردم.ماهی میخوردم که به قول قدیمیها خوش گوشت بشی.سیب میخوردم٬شیر یا هر چیزی که فکر میکردم برای تو لازمه.

و بالاخره توی یک غروب بهاری سروکله ات پیداشد.بااون پوست سفید و موهای پرپشت .هنوز پوستت سفیده ولی از اون موها دیگه خبری نیست.ازاون موقع شدی همه زندگیم.پسرم٬دوستم٬مونسم٬و٬و٬و٬

خیلی با خودم فکر میکنم.به همه روزهائی که باهم بودیم.نمیدونم به نظر تو مادر کاملی بودم یا نه.ولی همیشه در هر شرایطی همه سعیمو کردم.از بچه های لوس و ننر متنفر بودم و چون یکی یک دونه بودی نمیخواستم عزیز دردونه باشی.برای همین سختگیر بودم.شاید زیادی سختگیر بودم.ولی اون موقع فکرمیکردم برای تربیتت بهترین راهه.هیچوقت توی کوچه نمیگفتی اینو میخوام٬اونو میخوام.منهم سعی میکردم در حد توانم همه چیز رو برات آماده کنم.نه اونقدر بهت زیاد پول توجیبی میدادم که قدر پول رو ندونی و نه اونقدر کم که از سر احتیاج دست توی جیب کسی بکنی.همیشه سعی کردم تو و احساساتت رو در ک کنم و در خیلی مواقع خودمو جای تو بگذارم.با غصه هات غصه خوردم بدون اینکه حتی خودت متوجه بشی و با هر شادی و موفقیتت قند توی دلم آب شده.حتی حالا که دیگه پیشم نیستی لحظه لحظه با تو بودنها رو مزه مزه میکنم و لذت میبرم.مهد کودک رفتنهات و شیطنتهات.شنا یاد گرفتنت.اولین روزمدرسه ات٬رابطه و احساست به تک تک دوستات.و٬و٬و٬

یادته وقتی میخواستی سربسرم بگذاری ننه صدام میکردی؟لحن گفتنت برام از هر آوازی دلنشین تر بودواون برق شیطنت تو چشمات زیباترین تابلوها.وحالاهنوز وقتی روز مادر برام آفلاین میگذاری: ننه ٬روزت مبارک.برام از همه گوهرهای دنیا گرانبهاتره.

الان که بهت نگاه میکنم میبینم همون چیزی هستی که میخواستم باشی.میدونم که توی شخصیتی که حالا داری تنها من دخالت نداشتم.اولین همبازیهات٬مدرسه هائی که رفتی٬معلمهائی که داشتی٬دوستانی که باهاشون معاشرت کردی٬آدمهای کوچه و خیابون٬و٬و٬و.ولی من درحدتوانم سعی کردم این شرایط برات بهترین باشه.باآشناکردنت از کودکی با کتاب و انتخاب درست اونها.انتخاب مدرسه خوب و تفریحات سالم  در حد توانم.

پسرم میخوام چیزی رو بگم که شاید هیچ مادری به فرزندش نگه.اگه یک روزی تحت اون شرایط خاص قلبت رو شکستم٬اگه زیادی سختگیر بودم که امروز به نظرت ظالمانه میاد٬منو ببخش.

من اگر فداکار و از خود گذشته بودم٬وظیفه ام رو انجام دادم چون این من بودم که تو رو میخواستم و در ازاش بالاترین لذتها رو بردم.در مقابلش هیچ انتظاری از تو ندارم جز محبت و احترام.همیشه همانطور که تا امروز بودی فراموشم نکن.یادم باش و بدون که یک قلب با همه وجودش برای تو میطپه.من ازتو راضی هستم و امیدوارم خداوند هم از تو راضی باشه.دعای خیر من همیشه بدرقه راهته.

عزیزم٬ازت ممنونم که باعث شدی امروز از زندگیم و داشتن تو احساس خوشبختی کنم.

بیست و هفتم فروردین٬روز تولد تو و روز مادر شدن من مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دیروز یکی از این کتابچه هائی که توش همش آگهی محله است رو انداخته بودند توی حیاط .وازاونجا که مامان هر مطلب کوچیکی رو دوست داره بخونه کتابچه رو گذاشتم روی میزش.

بعدازیک ربع وقتی سرمو بلند کردم و چشمم به مامان خورد:

مامان:  

مامان:آگهی سلمونی رو ببین چی نوشته.زیباترین گریم و میکاپ(خلیجی٬لبنانی٬اروپائی۲۰۰۸.)

اینوببین٬نخستین بنگاه همسریابی و همسرگزینی.هرکسی حق انتخاب دارد.قسمت خود را انتخاب کنید٬نه در انتظار بنشینید.یعنی اجازه این شرکتها رو میدن؟  

من:تازه ٬اگه اهل اینترنت باشی و از سر کنجکاوی کمی اونجا پرسه بزنی دو تا شاخ رو ی سرت سبز میشه.

عالیجناب همسر در حالی که زیر چشمی منو نگاه میکنه:  

من:

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:4  توسط ناهید یوسفی  | 

 

مادر با پارچه گردگیری وارد اتاق پسر جوانش شد.نگاهی به دوروبرش کرد.پسرش شلخته بازی در نیاورده بود.مادرازمیزتحریرشروع کرد.درحالی که گردگیری میکردکاغذهاروروی هم دسته دسته میکرد.البته سعی میکرد خیلی همه چیزرو بهم نریزه چون پسرک میگفت شماباعث شدین کاغذهام گم بشه.بعدرفت سراغ ارگ پایه دار.وبعدکتابخونه پرازکتاب.به شیشه اش یک عکس از رمبو چسبونده شده بود.بعدنوبت طبقه بالای تختخواب شد.چراغ مطالعه٬چندتادیکشنری و کتاب و مثل همیشه یک حافظ.پسرعادت داشت حتماًهرشب حافظ بخونه.خیلی از شعرهاشو از حفظ بود.اگریک مصرع از حافظ میخوندی اکثر مواقع بقیه اشو ادامه میداد.حالا آکواریوم بزرگ که پراز ماهی بود.و طبقه زیرش که سنگهای قشنگ جورواجور چیده شده بود و کلی جک و جونور پلاستیکی٬مار٬سوسمار٬لاک پشت و از این چیزها.دیگه تمومه.نگاهی به درودیوارکرد و چشمش به خط خطهای پشت در افتادولبخند زد.خطهائی به طول دو سانت بافاصله های یک سانت و دو سانت.اینها نمودار رشد قد پسربودازوقتی که صاحب این اتاق شده بود.پائینیش کوتاهترازقد مادر و بالائی بیشترازقدش بود.حتی وقتی اتاقو رنگ میزدن مادر نگذاشت روی این خطهارو رنگ بزنند.

بچه ها چه زود بزرگ میشن و بابزرگ شدنشون رنگ خاطره میزنند توی زندگی مادرها.خاطره هائی که اگر چه کوچیکند٬ولی خستگی رو از تن اونها در میکنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:7  توسط ناهید یوسفی  | 

 

پسرکوچولوهنوزدوسالش تموم نشده نشده بود.ولی قشنگ حرف میزد.ولی هنوزبعضی کلمه هارو نمیتونست درست تلفظ کنه.چند تا دوست همبازی داشت که اکثراًازش بزرگتر بودن ولی بازیش میدادن و دوستش داشتن.اون بچه ها شبها ساعت نه که برقها هم قطع میشد میرفتن توی کوچه و الله اکبر میگفتن.البته بیشتر براشون بازی بود چون سنشون اونقدر نبود که هدفی داشته باشند.پسرکوچولو هم دلش میخواست با بچه های دیگه بره توی کوچه٬مشتهاشوگره کنه و با همه وجودش فریاد بزنه.بالاخره مامانش اجازه داد.دیگه او هم هرشب بابچه های دیگه میرفت و از ته گلوش فریاد میزد:الله لله ..الله لله

(شمابروزن الله اکبربخونید)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:22  توسط ناهید یوسفی  | 

 

دیشب موقع خواب به کارهائی که باید امروز انجام میدادم فکر میکردم.ازجمله اینکه برم با شلنگ هرچی برف توی حیاط و توی کوچه جلوی در خونه مونده بشورم و از تمیزیش کیف کنم.خوابیدم و صبح که چشمامو باز کردم دیدم وااااای چه خبره.خداداره پنبه ما آدمهارو میزنه.باید خرید هم میرفتم.ازاونجائی که وقتی زمینها برفه دیگه خودمو تو خونه حبس میکنم به عالیجناب همسر گفتم برو برام خرید کن.بعد پشیمون شدم.گفتم نمیخواد تو میری هر چی میوه یخ زده است میخری و دیگه اینکه با خودم فکرکردم یعنی چی که همش میترسم زمین بخورم.تصمیم گرفتم خودم برم بیرون.

عالیجناب همسر رفت که پله ها و حیاط و کوچه رو کمی پارو کنه.

عالیجناب همسر در حال پارو کردن کوچه.

آقای همسایه در ضمن سلام و علیک:هنوز که داره برف میاد ٫ چراحالا پارو میکنید؟؟؟؟؟

عالیجناب همسر:قدیمها وقتی که شهبانو میخواست جائی بره مسیرشو قالی پهن میکردن.حالا ما پارو میکنیم.

آقای همسایه:مگه شهبانو خیال دارن جائی تشریف ببرن؟

عالیجناب همسر:بله میرن خرید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:26  توسط ناهید یوسفی  | 

 

مامان تعریف میکنه  زمانی که بچه بوده و اون زمونها هنوز برق به مملکت ما نیومده بوده٬مادر بزرگش هرروزصبح چراغ گردسوزوفتیله ای رو پرازنفت میکرده و حبابش رو میشسته تا برای شب آماده باشه.

این شبها که اکثزاً نصف شبها برق میره و منهم میخوام مامان اگر نصف شب بیدار شد خونه تاریک نباشه هرروز صبح چراغ فتیله ای قدیمی رو نفت میکنم و حبابش رو میشورم و وقت خواب روشن میکنم.

فکرنمیکنیداین خیلی قشنگه که داریم برمیگردیم به زمون مادربزرگ مادربزرگمون؟  

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 13:13  توسط ناهید یوسفی  | 

 

قدیمها هوای کره زمین سردتر از حالا بود و بیشتر شاهد برفهای سنگین بودیم.....اما اصلاًیادم نمیاد که ما رو برای برف و یخبندون تعطیل کرده باشند....هر چند که بیشتر تعطیلیهای این روزها بخاطر کمبود سوخته...ولی کلاًبچه های حالا ناز پرورده شدند......من در تمام مدت تحصیلم حتی یک روز غیبت نداشتم......حتی اگر مریض میشدیم حق غیبت کردن نداشتیم....هرچند که اصلا یادم نمیاد که مریض شده باشم......تغذیه اون زمان......و مواظبتهای خاص پدرم باعث میشد که ما به ندرت بیمار بشیم....گذشته از اینها بچه های اون زمان از لحاظ شخصیتی قویتر بودند.....بهتره یک خاطره از اون زمونها براتون بگم که بیشتر با روش تربیتی او ن موقع آشنا بشید...

کرمانشاه بودیم.....تازه رفته بودم کلاس اول دبستان......دبستان سعدی......شش سالم بود...اون زمان بچه ها از هفت سالگی میرفتند مدرسه....ولی من رو استثناً قبول کرده بودند......کرمانشاه هم چون از مناطق سردسیر ایرانه زموستونهاش زودتر شروع میشه .......اون روز مامان هم با من اومد مدرسه که یک سر به دفتر بزنه.......اون موقعها ما یک پوتینهائی میپوشیدیم که پلاستیکی بود و آب داخلش نمیرفت...بهش میگفتیم بوت.......که حالا میفهمم اسم انگلیسی چکمه است....اون روز وقتی وارد حیاط شدیم .... پوتین من گلی شده بود....و اون جوری حق نداشتم برم سر کلاس......وسط حیاط مدرسه یک حوض بزرگ بود.....رفتیم سر حوض و مامان دولا شد که کفشهامو بشوره....هنوز دستشو توی حوض نزده بود که صدای آمرانه ناظممون در جا میخکوبش کرد.....و مامان ایستاد.......خانم ناظم به مامان گفت که شمابروکنار.......خودش باید یاد بگیره که پوتینشو بشوره......و شما یک دختر شش ساله رو مجسم کنید که با آب یخ حوض داره کفششو میشوره.........

ما اونجوری بزرگ شدیم......و بچه های امروزی رو ببینید که چطور بزرگ میشند...

همین سختیهای کوچیکه که به شخصیت ما شکل میده.....و برای سختیهای بزرگ آینده آماده میکنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:19  توسط ناهید یوسفی  | 

 

از محاسن خونه بزرگ اینه که هیچ چیزی رو دور نمیریزی.....البته من سعی میکنم دوروبرم رو خلوت کنم......ولی خوب ...اینجا خونه مامانه.......خواهر و برادرها هم هر چیزی رو که نخوان میارن اینجا....لباس نو و نپوشیده ای نصیب یکنفر دیگه میشه....یا به کسی که احتیاج داره بخشیده میشه ...و بعضی چیزها که ممکنه یک روزی به درد کسی بخوره روانه انباری روی پشت بوم میشه.....به قول دوستی......اینجا هر چیزی که لازمت بشه پیدا میشه......

دیروز یکی از همسایه ها اومد و پرسید ...توی دم و دستگاه شماکرسی پیدامیشه که این زمستونی به ما امانت بدید؟.....و اینطوری شد که عالیجناب همسر و حاج آقای همسایه کرسی قدیمی رو از انباری کشیدند بیرون و آوردن پائین........چطوری میشه که یک شئی کم ارزش اینهمه خاطره رو در ذهنت زنده کنه؟.....شب خوابیدنها زیر این پناهگاه گرو و نرم.....بازی کردنها و بپر بپر هاش....و ...و......وقتی داشتند از در میبردنش بیرون یاد اون روزی افتادم که بابا و مامان نبودن....و آقای شفیعی و خانمش که از دوستهای قدیمی ما بودن اومده بودن....و در جواب دعوت ما که زیر کرسی بنشینند.....خانوم شفیعی گفت:....به شرط اینکه به یک سوال من راستشو جواب بدین.....زیرش که ن....چ.....س....ی...د...ی...ن؟ ما:...................نههههههههههههه........قسم میخوریم...

ومن...در اون لحظه:.......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:37  توسط ناهید یوسفی  | 

 

برگشتم.....با کلی انرژی .......

تا برگشتم.....دیدم دختر خاله مامان فوت کرده......از مامان چند سالی کوچکتر بود و از لحاظ جسمی خیلی مشکل نداشت.....چند روزی بود که از سفر سه ماهه به سوئد برگشته بود....رفته بود پیش دخترهاش...یک مرتبه میگه قلبم....و تموم.......خوش به حالش مرگ راحتی داشت.....مامان هم مثل اکثر ما ایرانیها زود لباس سیاهشو میپوشه....و دیگه تا مدتی نه سرشو کوتاه میکنه و نه حتی رنگ میکنه.....من اصلاً به این چیزها اعتقادی ندارم......میگم تا زنده هستیم قدر همدیگه رو بدونیم...و به هم محبت کنیم.....وقتی که مردیم این چیزها دیگه فایده ای نداره.....از لباس سیاه هم بدم میاد....

چه هوای خوبی شده تهرون.......سرده...ولی تمیز با خیابونهائی که شبها وقتی نور چراغها و ماشینها روش منعکس میشه...جون میده برای عکاسی.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:44  توسط ناهید یوسفی  |